محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4736

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ستردند . » و به دو گفت : « از آن رو با من چنين كردند كه گمان داشتند دل من با تو است . » و به اسپهبذ گفت كه دل با وى دارد و خلل گاه اردوى مسلمانان را به او مىنماياند . اسپهبذ اين را از او باور داشت و وى را جزو خاصان خويش كرد و با وى ملاطفت كرد . گويد : و چنان بود كه در شهرشان ، سنگى بود كه آن را به جاى مىنهادند و به هنگام گشودن و بستن ، مردان آن را بالا مىبردند و پايين مىآوردند . اسپهبذ ياران خويش را بدان گماشته بود و اين كار را ميانشان به نوبت نهاده بود . ابو الخصيب به دو گفت : « چنان مىبينم كه هنوز به من اعتماد نيافته اى و نيكخواهى مرا باور نداشته اى . » گفت : « چرا چنين پنداشته اى ؟ » گفت : « از آن رو كه در مقاصد خويش از من كمك نمىگيرى و مرا به كارهايى كه به معتمدان خويش مىسپارى نمىگمارى . » گويد : پس از آن اسپهبذ از ابو الخصيب كمك مىگرفت و كار وى مورد رضايت بود تا از او اطمينان يافت و وى را جزو نوبتيان گشودن و بستن در شهر خويش نهاد و ابو الخصيب اين كار را براى وى عهده كرد ، تا بدان آشنايى كامل يافت . گويد : پس از آن ابو الخصيب به روح بن حاتم و خازم بن خزيمه نوشت و نامه را به تيرى بست و سوى آنها رها كرد و خبرشان داد كه به حيله دست يافته و شبى را كه معين كرده بود براى گشودن در بار آنها وعده نهاد و چون آن شب رسيد در را براى آنها بگشود كه همه جنگاوران قلعه را بكشتند و فرزندان را اسير گرفتند ، بحتريه را كه مادر منصور بن مهدى شد به دست آوردند . مادر بحتريه با كند دختر اسپهبذ بود ، اسپهبذكر نه اسپهبذ شاه ، كه او برادر با كند بود . شكله را نيز كه مادر ابراهيم بن مهدى شد گرفتند . وى دختر خونادان ، پيشكار مصمغان بود .