محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4729
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هماندم كشته مىشوى ، ترا به خدا خويشتن را به خطر مينداز . » گويد : ابو الخصيب نيز پيش منصور آمد و نظير اين سخنان بگفت . منصور جامهء خويش را از دست آنها كشيد ، آنگاه اسب خود را خواست و بىركاب بر آن جست و بر نشست ، آنگاه جامه هاى خويش را مرتب كرد و برون شد . معن لگام وى را گرفته بود ، ابو الخصيب نيز ركابش را گرفته بود . بيرون بايستاد ، يكى سوى وى آمد ، گفت : « اى معن ، كافر را بگير . » معن حمله برود و او را بكشت . پس از آن چهار كس را پياپى بكشت . كسان بازگشتند و سوى وى آمدند و چيزى نگذشت كه آنها را از ميان برداشتند . پس از آن ، معن پنهان شد . گويد : ابو جعفر به ابو الخصيب گفت : « واى تو ، معن كجاست ؟ » گفت : « به خدا نمىدانم كجاى زمين است . » گفت : « مگر پندارد كه امير مؤمنان از آن پس كه به جان كوشيده گناه او را نمىبخشد ، امانش بده و او را بنزد من آر . » گويد : و چون معن را بياورد بگفت تا ده هزار درمش بدادند و او را ولايتدار يمن كرد . ابو الخصيب گفت : « معن جايزهء خويش را پخش كرده و چيزى به دست ندارد . » منصور گفت : « اگر هزار قيمت ترا بخواهد به دست تواند آورد . » در اين سال ابو جعفر منصور ، پسر خويش ، محمد را كه در آن وقت وليعهد بود با سپاهيان سوى خراسان روانه كرد و گفت در رى بماند ، و محمد چنين كرد . و هم در اين سال ، عبد الرحمان بن عبد الجبار كه از جانب ابو جعفر عامل خراسان بود ، خلع كرد . ابو منصور خوزى گويد : وقتى منصور خبر يافت كه عبد الجبار سران مردم