محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4727

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مخالفت كرده بود و بنزد ابو جعفر آمده بود كه او را حرمت كرد و مقررى معين كرد . در آن روز پيش منصور آمد و جبران كرد . گفت : « با اينان نبرد كنم ؟ » ابو جعفر گفت : « آرى . » و ابرويز با آنها نبرد كرد و چون يكى را ضربت مىزد و از پاى مىانداخت از نزد وى عقب مىرفت . گويد : و چون راونديان كشته شدند و منصور نماز نيمروز را بكرد غذا خواست و گفت : « معن بن زائده را بيابيد . » و از غذا دست بداشت تا معن بيامد و به قثم گفت : « از اينجا به آنجا برو . » و معن را به جاى قثم نشانيد و چون از غذا فراغت يافتند به عيسى بن على گفت : « اى ابو العباس شير مردان را شنيده اى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « اگر امروز معن را با ما ديده بودى مىدانستى كه از آن جمله شيران است . » معن گفت : « به خدا اى امير مؤمنان وقتى بنزد تو آمدم دلم ترسان بود ، وقتى ديدم به آنها بى اعتنايى و دليرانه بر ضدشان اقدام مىكنى ، چيزى ديدم كه از هيچ مخلوقى به هنگام نبرد نديده بودم و دلم محكم شد و چنان كردم كه ديدى . » گويد : ابن خزيمه گفت : « اى امير مؤمنان از اينان باقيمانده اى هست ؟ » گفت : « كارشان را به تو سپردم ، آنها را بكش . » گفت : « كارشان را به تو سپردم ، آنها را بكش . » آنگاه گفت : « رزام را نيز بكش كه رزام از جملهء آنهاست . » گويد : رزام به جعفر بن ابو جعفر پناه برد كه دربارهء وى تقاضا كرد و امانش داد . ابو بكر هذلى گويد : بر در امير مؤمنان ايستاده بودم كه نمايان شد . يكى كه پهلوى من بود گفت : « اين پروردگار صاحب عزت است اين است كه ما را غذا مىدهد و آب مىدهد . » و چون امير مؤمنان بازگشت و كسان به نزد وى وارد شدند ، من نيز وارد شدم . وقتى خلوت شد به دو گفتم : « امروز سخنى شگفتانگيز شنيدم . » و حكايت