محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4725

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از كار راونديان و ابو جعفر منصور راونديان ، چنان كه از على بن محمد آورده‌اند ، قومى از مردم خراسان بودند ، پيرو عقيدهء ابو مسلم دعوتگر بنى هاشم كه چنان كه گويند به تناسخ ارواح قائل بودند و پنداشتند كه روح آدم در عثمان بن نهيك است و پروردگارشان كه غذا و آبشان مىدهد ابو جعفر منصور است و هيثم بن معاويه جبرئيل است . گويد : راونديان به نزد قصر منصور رفتند و آنجا طواف همى كردند ، و مىگفتند : « اين قصر پروردگارمان است . » منصور كس سوى سرانشان فرستاد و دويست كس از آنها را به زندان كرد كه يارانشان خشم آوردند و گفتند : « چرا آنها را به زندان كرده‌اند ؟ » منصور دستور داد اجتماع نكنند . پس تابوتى را كه خالى بود بياوردند و بر دوش كشيدند و در شهر برفتند ، همين كه به در زندان رسيدند تابوت را بينداختند و به كسان حمله بردند و وارد زندان شدند و ياران خويش را در آوردند و به قصد منصور رفتند . در آن وقت سيصد كس بودند . كسان همديگر را بانگ زدند و درهاى شهر بسته شد كه ديگر كسى به درون نيايد . گويد : منصور پياده از قصر برون شد كه در قصر اسبى نبود . از آن پس اسبى را مىبستند كه در خانهء خلافت و در قصر نزديك وى باشد . گويد : وقتى منصور برون شد اسبى آوردند كه بر نشست و آهنگ راونديان داشت . معن بن زايده بيامد و چون به نزد ابو جعفر رسيد خويشتن را بينداخت و پياده شد ، دامن قباى خويش را زير كمربند نهاد و لگام اسب منصور را گرفت و گفت : « اى امير مؤمنان به خدا قسمت مىدهم كه باز گردى كه اين را عهده مىكنند . » گويد : ابو نصر ، مالك بن هيثم ، نيز بيامد و بر در قصر بايستاد و گفت : « امروز من دربانم . »