محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4714

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : زهير وابستهء خزاعه بود ، ابو نصر از بالا بر ابراهيم بن عريف كه پسر برادر مادرى وى بود نمودار شد و گفت : « ابراهيم عمويت را ميكشى ؟ » گفت : « نه ، به خدا هرگز ! » پس از آن زهير نمودار شد و به ابراهيم گفت : « من مأمورم به خدا وى به نزد من از جمله عزيزترين مخلوق خداست ، ولى نمىتوانم دستور امير مؤمنان را عمل نكنم . به خدا اگر يكيتان تيرى بيندازد سر وى را پيش شما مىافكنم . » گويد : پس از آن ابو جعفر نامه اى ديگر به زهير نوشت كه اگر ابو نصر را گرفته اى او را بكش . اما فرستاده اى كه فرمان را مىبرد با فرمان ابو نصر به نزد وى آمد و زهير كه دل با وى داشت آزادش كرد . يك روز بعد نامهء كشتن وى به نزد زهير رسيد و گفت : « نامه اى در بارهء فرمان وى به من رسيد و آزادش كردم » گويد : ابو نصر بنزد ابو جعفر رفت كه به دو گفت : « تو به ابو مسلم مشورت دادى كه سوى خراسان رود ؟ » گفت : « آرى اى امير مؤمنان منتها و بزرگواريها به گردن من داشت با من مشورت كرد كه نسبت به او نيكخواهى كردم ، تو نيز اى امير مؤمنان اگر بر من منت نهى نيكخواه تو مىشوم و سپاس مىدارم . » گويد : پس ابو جعفر از او در گذشت . گويد : و چون روز راونديان رسيد ابو نصر بر در قصر ايستاد و گفت : « امروز دربان منم تا من زنده‌ام هيچكس وارد قصر نخواهد شد . » ابو جعفر گفت : « مالك بن هيثم كجاست ؟ » خبر وى را با وى بگفتند و بدانست كه نيكخواه وى بوده است . به قولى وقتى ابو نصر مالك بن هيثم سوى همدان رفت ، ابو جعفر به زهير بن - تركى نوشت « كه اگر مالك از دست تو بگريزد خونت هدر است . « زهير پيش مالك رفت و گفت : « غذايى براى تو ساخته‌ام « چه شود اگر با ورود به منزل مىحرمتم نهى . »