محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4712
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پس از آن براى اسماعيل بن على اجازه خواستند كه وارد شد و گفت : « اى امير مؤمنان شب پيش به خواب ديدم كه گويى قوچى را سر بريده بودى و من پاى بر آن نهادم . » گفت : « اى ابو الحسن ، چشمت آسوده بخوابد ، بر خيز و خواب خويش را محقق ببين ، خداى فاسق را كشت . » گويد : اسماعيل به جايى رفت كه ابو مسلم بود و پاى بر او نهاد . گويد : پس از آن منصور آهنگ آن داشت كه ابو اسحاق سالار كشيكبانان ابو مسلم و نيز ابو نصر مالك سالار نگهبانان وى را بكشد . ابو جهم با وى سخن كرد و گفت : « اى امير مؤمنان ، سپاه وى سپاه تو بود ، دستورشان دادى اطاعت او كنند كه اطاعتش كردند . » پس از آن منصور ، ابو اسحاق را پيش خواند و چون بيامد ابو مسلم را نديد ، ابو جعفر به دو گفت : « تو در كارى كه دشمن خدا ابو مسلم مىخواست كرد پيرو او بودى ؟ » اما او پاسخ نداد و چپ و راست را نگريستن گرفت كه از ابو مسلم بيم داشت . منصور به دو گفت : « هر چه مىخواهى بگوى كه خدا فاسق را بكشت . » و بگفت تا وى را به نزد ابو مسلم بردند كه پاره پاره بود و چون ابو اسحاق او را بديد به سجده افتاد و سجده اش دراز شد . منصور به دو گفت : « سر بردار و سخن كن . » پس او سر برداشت و گفت : « از وقتى كه همراه وى بودم ، يك روز از او ايمن نبودم ، هر روز كه پيش وى مىرفتم وصيت مىكردم و كفن به تن مىكردم و حنوط مىماليدم ، آنگاه لباس روى خويش را پس زد كه زير آن پوشش كتان تازه بود و به حنوط آلوده بود .