محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4275
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پس صلح را پذيرفت و مرا جايزهء نكو داد ، و مادر خويش را كه همه كارش به دست او بود ، همراه من فرستاد . گويد : وقتى پيش نصر رفتم مرا نگريست و گفت : « مثل تو چنانست كه سلف گويد : خردمندى را بفرست و به او سفارش مكن » گويد : پس خبرها را با وى بگفتم كه گفت : « موفق بوده اى » آنگاه مادر فرمانرواى فرغانه را اجازه ورود داد كه بيامد و با وى سخن آغاز كرد و ترجمان بيان مىكرد . تميم بن نصر بيامد و به ترجمان گفت : « به دو بگو ، اين را مىشناسى ؟ » گفت : « نه » گفت : « اين تميم پسر نصر است . » گفت : « به خدا ، نه شيرينى خردسال را در او مىبينم نه وقار بزرگسال را . » ابو اسحاق بن ربيعه گويد : آن زن به نصر گفت : « هر شاهى كه شش چيز به نزد وى نباشد شاه نباشد ، وزيرى كه مكنون خاطر خويش را با سخنانى كه در دلش مىخلد با وى در ميان نهد و با وى مشورت كند و به نيكخواهى وى اعتماد كند . و طباخى كه وقتى اشتهاى غذا ندارد چيزى براى او فراهم آرد كه اشتها انگيزد . و همسرى كه چون به حال غم بر او درآيد و به چهره اش نگرد غمش زايل شود . و قلعه اى كه چون بيمناك شود يا فروماند بدان پناه برد و مايهء نجاتش شود - مقصودش اسب بود - و شمشيرى كه چون با همگنان درافتد از خيانت آن بيم نيارد . و ذخيره اى كه چون همراه ببرد هر جاى زمين برود با آن معاش كند » گويد : پس از آن تميم پسر نصر با جماعتى بيامد ، گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « اين جوان خراسان است . اين تميم پسر نصر است . » گفت : « نه وقار بزرگسالان دارد و نه شيرينى خردسالان . » پس از آن حجاج پسر قتيبه درآمد كه گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « حجاج پسر قتيبه . »