محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4272
تاريخ الطبرى ( فارسي )
طوق سياده بود . گويد : بخاراخذاه به نصر گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، مىدانى كه اين دو كس به دست تو مسلمان شدهاند پس چرا خنجر آويختهاند ؟ » نصر به آنها گفت : « شما كه مسلمان شدهايد ، چرا خنجر آويختهايد ؟ » گفتند : « ميان ما و بخاراخذاه دشمنى اى هست و از او بر خويشتن بيمناكيم » گويد : نصر هارون بن سياوش وابستهء بنى سليم را كه سالار سپاه مقيم بود بگفت تا آنها را بكشيد و فرو كوفت . بخاراخذاه به طرف نصر رفت و دربارهء آنها آهسته با وى سخن كرد . گفتند : « با حرمت مىميريم » يكى از آنها به و اصل بن عمرو حمله برد و با كارد ضربتى به شكم وى زد ، و اصل با شمشير خويش به سر وى زد و استخوان بالاى سرش را بينداخت و او را بكشت . آن ديگرى به طرف بخاراخذاه رفت . نماز به پا شده بود و بخاراخذاه بر تختى نشسته بود . نصر برجست و وارد سراپرده شد و بخاراخذاه را احضار كرد كه بر در سراپرده بيفتاد و آن كس به دو ضربت زد . گوزكان پسر گوزكان به ضارب حمله برد و وى را با گرزى كه همراه داشت بزد و بكشت . بخاراخذاه را برداشتند و وارد سراپردهء نصر كردند . نصر متكايى براى وى خواست كه بر آن تكيه زد ، قرعهء طبيب بيامد و معالجهء وى را آغاز كرد آنگاه با نصر وصيت كرد و هماندم بمرد . و اصل را در سراپرده دفن كردند و نصر بر او نماز كرد . گوشت طوق سياده را بكندند و استخوانش را سوى بخارا بردند . گويد : نصر سوى چاچ رفت و چون به اشروسنه رسيد ، اباراخره ، دهقان آنجا ، مالى پيشكش كرد . آنگاه نصر سوى چاچ رفت و محمد بن خالد ازدى را عامل فرغانه كرد و با ده كس آنجا فرستاد ، از فرغانه اخاجيش را با كسانى از دهقانان ختلان و ديگران كه همراه وى بودند پس فرستاد و از آنجا با مجسمه هاى بسيار بازگشت كه آن را در اشروسنه نصب كرد . بعضىها گفتهاند كه وقتى نصر به چاچ رسيد ، قدر ، شاه آنجا ، به تقاضاى صلح با