محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4257

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آمد ، حاجب وى حضور زيد را خبر داد . هشام به بالا خانه اى رفت كه بسيار مرتفع بود ، سپس به دو اجازهء ورود داد و به يكى از خادمان خويش گفت كه به دنبال وى باشد و به دو گفت : « نبايد ترا ببيند ، بشنو چه مىگويد . » خادم گويد : در پلكان به دنبال وى بودم ، مردى تنومند بود ، در يكى از پله ها توقف كرد و گفت : « به خدا هر كه دنيا را دوست دارد زبون شود . » گويد : و چون به نزد هشام در آمد حوايج وى را انجام داد . پس از آن سوى كوفه رفت و هشام فراموش كرد كه از خادم بپرسد ، تا روزها گذشت . سپس از او پرسيد كه ما وقع را بگفت . هشام به ابرش نگريست و گفت : « به خدا زودتر از هر - چيز ، خبر عصيان او را خواهى شنيد . » گويد : پيش از آن ، جز آن خبرى نرسيد و چنان شد كه گفته بود . دربارهء زيد گويند كه وى به نزد هشام در بارهء چيزى قسم ياد كرد . هشام گفت : « باورت ندارم » گفت : « اى امير مؤمنان ، خدا مرتبت هيچكس را چنان بالا نبرده كه با نام خداى قانع نشود و مرتبت هيچكس را چنان پايين نبرده كه با نام خداى بگفته او قانع نشوند . » هشام گفت : « اى زيد ، شنيده‌ام از خلافت ياد مىكنى و آرزوى آن مىدارى ، ولى لايق آن نيستى كه كنيززاده اى . » زيد گفت : « اى امير مؤمنان ترا پاسخى هست . » گفت : « بگوى » گفت : « هيچكس به خداى نزديكتر و به نزد وى و الا مقام تر از پيمبر مبعوث وى نيست ، اسماعيل از بهترين پيمبران بود و بهترين پيمبران محمد صلى الله عليه و سلم از فرزندان وى بود ، اسماعيل فرزند كنيزى بود و برادرش ، چون تو ، فرزند آزاده بود ، اما خدا او را بر برادرش مرجح داشت . و بهترين انسانها را ، از فرزندان او كرد .