محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4255
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هندى . » زيد بخنديد و به دو گفت : « اى ابو محمد ، چنين گفتى ؟ » آنگاه در بارهء مادر وى چيزى گفت . مداينى گويد : وقتى عبد الله به زيد چنان گفت ، گفت : « بله ، به خدا از پس مرگ صاحب خويش صبورى كرد و از در خويش در نيامد ، اما غير او صبورى نكرد . » گويد : پس از آن زيد پشيمان شد و از عمهء خويش شرم كرد و مدتى به نزد وى نرفت . آنگاه عمه اش به دو پيغام داد كه : « برادر زاده من ! مىدانم كه مادرت به نزد تو چنانست كه مادر عبد الله به نزد او . » بقولى فاطمه به زيد پيغام داد كه عبد الله به مادر تو ناسزا گفت ، تو نيز به مادر او ناسزا بگو . و هم او به عبد الله گفت : « تو در بارهء مادر زيد چنين و چنين گفته اى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « بد كرده اى به خدا كه در قوم ما نكو بيگانه اى بود . » گويند : خالد بن عبد الملك به آنها گفت : « فردا صبحگاهان پيش ما آييد ، به خدا فرزند عبد الملك نباشم اگر ميان شما فيصل نيارم » و شبانگاه مدينه چون ديگ به جوشش بود ، يكى مىگفت : فلان و يكى مىگفت : به همان ، يكى مىگفت : زيد چنين گفت ، يكى مىگفت : عبد الله چنان گفت . روز بعد خالد در مسجد نشست و كسان فراهم آمدند كه شماتتگر بودند يا غمين . خالد ، آن دو را پيش خواند و خوش داشت كه به هم ناسزا گويند . عبد الله مىخواست سخن كند ، زيد گفت : « اى ابو محمد شتاب ميار ، همه مملوكان زيد آزاد باشند اگر هرگز به نزد خالد با تو دعوى كند . » آنگاه روى به خالد كرد و گفت : « اى خالد ، باقيماندگان پيمبر خدا را صلى الله -