محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4245
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم : « عفيف نيست » گفت : « به دو حاجت ندارم » گفتم : « منصور بن ابى الخرقاء سلمى ، اگر يك چيز زشت را ببخشى كه او شوم است . » گفت : « جز او » گفتم : « مجشر سلمى ، عاقل است و دلير و صاحب رأى ، اما دروغگو . » گفت : « با دروغ نيكى اى نباشد . » گفتم : « يحيى بن حضين » گفت : « مگر نگفتمت كه با مردم ربيعه مرزها را نمىتوان بست . » گويد : چنان بود كه وقتى يكى از مردم ربيعه با مردم يمنى را ياد مىكردم ، روى مىگردانيد . عبد الكريم گويد : نصر را كه از همه قوم ، مردتر و خردمندتر و از سياست [ 1 ] مطلعتر بود براى آخر نهاده بودم گفتم : « نصر بن سيار ليثى » گفت : « وى مرد اين كار است ؟ » گفتم : « وى مرديست عفيف و مجرب و خردمند ، اگر يك عيب را ببخشى . » گفت : « عيب چيست ؟ » گفتم : « عشيرهء وى در خراسان كم است . » گفت : « بى پدر ، عشيره اى بيشتر از من مىخواهى ، من عشيرهء او هستم » كسان ديگر گويند : وقتى يوسف بن عمر به عراق آمد گفت : « يكى را به من بنماييد كه وى را ولايتدار خراسان كنم » و مسلمة بن سليمان خازمى و قديد بن منيع - منقرى و نصر بن سيار و عمرو بن مسلم و مسلم بن عبد الرحمان و منصور بن ابى الخرقا و سلم بن - قتيبه و يونس بن عبد ربه و زياد بن عبد الرحمان قشيرى را به دو نمودند .
--> [ 1 ] كلمهء متن .