محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4225

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : اما خالد در كار زيان زدن وى مصر بود و چون پيش خالد آمد بندهاى املاك را شكست . سپس پيش هشام رفت و گفت : « خالد بندهاى املاك تو را شكسته است » گويد : هشام يكى را فرستاد كه آن را بديد و پيش هشام بازگشت و به دو خبر داد . آنگاه حسان به يكى از خدمهء هشام گفت : « اگر سخنى را كه به تو مىگويم جايى تكرار كنى كه هشام بشنود ، هزار دينار پيش من دارى » گفت : « هزار را بده و من هر چه بخواهى مىگويم » گويد : هزار دينار را بداد و به او گفت : « يكى از كودكان هشام را بگريان و چون به گريه آمد به او بگو : خاموش باش گويى تو پسر خالد قسرى هستى كه دخل وى سيزده هزار هزار است . » گويد : هشام اين را بشنيد اما نشنيده گرفت . پس از آن حسان پيش وى آمد هشام به دو گفت : « نزديك من آى » و حسان به دو نزديك شد . هشام گفت : « دخل خالد چه مقدار است ؟ » گفت : « سيزده هزار هزار . » گفت : « چطور مرا از اين خبر نداده بودى ؟ » گفت : « مگر از من پرسيده بودى ؟ » گويد : و اين در خاطر هشام نشست و مصمم شد او را عزل كند . گويد : خالد به پسر خويش يزيد مىگفت : « تو از مسلمة بن هشام كمتر نيستى به سه چيز بر كسان افتخار توانى كرد كه هيچكس به همانند آن افتخار نمىكند : بر - دجله بند زدم و هيچكس چنين نكرد ، آبخورگاهى در مكه دارم و ولايتدارى عراق از آن منست . » به قولى سبب خشم هشام بر خالد آن بود كه يكى از قرشيان پيش خالد آمد كه وى را تحقير كرد و سخن نيشدار با وى گفت . هشام به خالد نوشت :