محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4546

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نسب خويش را بگفتند و روى ، خوش كرد و بر رويشان بخنديد ، و گفت : « به خدا ما براى آن قيام كرده‌ايم كه مطابق روش پدران شما عمل كنيم . » عبد الله بن حسن گفت : « به خدا ما نيامده‌ايم كه پدران ما را بر يك ديگر برترى دهى ، بلكه امير ، ما را با پيامى پيش تو فرستاده و اينك ربيعه آن را به تو مىگويد . » و چون ربيعه از شكستن پيمان سخن آورد ابو حمزه گفت : « بلج و ابرهه ، هم اكنون ، هم اكنون . » آن دو كس از سرداران وى بودند كه روى بدانها كرد و گفت : « خدا نكند كه ما پيمان بشكنيم يا كسى را بداريم ، به خدا اگر گردنم را ببرند چنين نمىكنم بايد مدت صلح ميان ما و شما به سررود . » گويد : و چون گفتهء آنها را رد كرد برون شدند و به عبد الواحد خبر دادند و چون وقت ختم مراسم رسيد عبد الواحد با نخستين گروه برفت و مكه را به ابو حمزه واگذاشت كه بى نبرد وارد آن شد . هارون گويد : يعقوب بن طلحهء ليثى چند شعر را كه در نكوهش عبد الواحد گفته بودند براى من خواند . گويد : اشعار از شاعرى است كه نامش را به ياد ندارم به اين مضمون : « گروهى كه مخالف دين خدا بودند « سوى حج گزاران آمدند « اما عبد الواحد گريزان شد « زنان را و امارت را رها كرد « و چون شتر گمشده سر گردان شد . » گويد : پس از آن عبد الواحد برفت و وارد مدينه شد و ديوان را خواست و سپاهيانى بر مردم مقرر كرد و ده درم بر مقرريشان افزود . هارون گويد : اين را ابو ضمره ، انس بن عياض ، براى من نقل كرد و گفت : « من جزو كسانى بودم كه نام نوشتم سپس نام خودم را محو كردم . »