محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4496
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از همه دارد ؟ » گفتند : « عبد الله ديسم عنزى . » و به محل توقف وى اشاره كردند . گويد : پس مرثد نبرد كرد تا به عبد الله بن ديسم رسيد و چون نزديك او شد ابن ديسم خويشتن را از يابويش بينداخت . مرثد نيز عنان اسب خويش را به نيزه اش آويخت و يابو را كشيد تا به نزد حارث آورد و گفت : « اين به جاى يابوى تو . » گويد : مخلد بن حسن ، مرثد را ديد و به شوخى به دو گفت : « يابوى ابن ديسم چه خوب به تو سوارى مىدهد . » مرثد از يابو فرود آمد و گفت : « آن را بگير . » گفت : « خواستى مرا رسوا كنى ، يابو را در نبرد از ما گرفتى و من آن را به صلح بگيرم . » گويد : چند روز بدين سان ببودند آنگاه حارث شبانه حركت كرد و به نزد حصار مرو رفت و درى را بشكافت و وارد حصار شد . كرمانى بيامد و او برفت ، مضريان به حارث گفتند : « ما خندقهاى خويش را رها كردهايم و اينك روز نبرد است ، تو بارها گريخته اى ، پياده شو . » گفت : « من سوار باشم براى شما بهتر از آنست كه پياده باشم . » گفتند : « رضا نمىدهيم مگر آنكه پياده شوى . » گويد : « پس حارث پياده شد . در اين وقت ما بين حصار مرو و شهر بود ، حارث و برادرش و بشر بن جرموز و گروهى از سواران تميم كشته شدند و باقى مانده گريزان شدند . حارث آويخته شد و مرو براى يمانيان صافى شد و خانه هاى مضريان را ويران كردند . گويد : وقتى حارث كشته شد نصر بن سيار خطاب به وى شعرى گفت به اين مضمون : « اى كه قوم خويش را به ذلت افكندى