محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4491
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مضمون : « من پسر خندفم و قبايل آن « مرا به كارهاى نكو منسوب مىدارند « و عموى من قيس عيلان است . » گويد : وقتى نصر از مرو در آمد ، يونس بن عبد ربه ، و محمد بن قطن و خالد ابن عبد الرحمان و امثالشان با وى بودند . گويد : عباد بن عمر ازدى و عبد الحكيم بن سعيد عوذى و ابو جعفر عيسى بن جرز از مكه به ابر شهر به نزد نصر آمدند . نصر به عبد الحكيم گفت : « مىبينى بىخردان قوم تو چه كردند ! » گفت : « اين بىخردان قوم تو بودند كه در ولايت دارى تو دير باز كارها به دست آنها بود . كارها را به قوم خويش سپردى و مردم ربيعه و يمنى را به يكسو نهادى قوم تو گردنفرازى كردند . در ميان مردم ربيعه و يمنى خردمندان هستند و بىخردان كه بىخردان بر دانايان چيره شدهاند . » عباد گفت : « با امير چنين سخن مىكنى . » نصر گفت : « بگذارش كه راست گفت . » ابو جعفر ، عيسى بن جرز ، كه از دهكده اى بود بر كنار نهر مرو گفت : « اى امير از اين گونه چيزها و كار ولايت بگذر كه كارى بزرگ در پيش است . به زودى يكى ناشناخته به شب قيام مىكند و رنگ سياه نمايان مىكند و به دولتى مىخواند كه پا مىگيرد و بر كار چيره مىشود اما شما مىنگريد و به همديگر ضربت مىزنيد . » نصر گفت : « چنان مىنمايد كه چنين مىشود ، به سبب سست پيمانى و آزردگى كسان و كينه ها كه در ميانه هست كس پيش حارث فرستاد كه به سرزمين تركمان بود و ولايت دارى و مال بر او عرضه كردم اما نپذيرفت و فتنه آورد و