محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4481
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اوست . نصر كس پيش وى فرستاد كه اگر چنانى كه مىگويى و شما حصار دمشق را ويران مىكنيد و كار بنى اميه را به زوال مىدهيد ، پانصد كس از من بگير با دويست شتر و هر چه بخواهى مال و لوازم جنگ برگير و حركت كن . به خدا اگر صاحب پرچمهاى سياه باشى من به دست تو مىافتم و اگر چنان نباشى عشيرهء خويش را هلاك مىكنى . حارث گفت : « مىدانم كه اين حق است اما يارانم بر اين قرار با من بيعت نمىكنند . » نصر گفت : « روشن شد كه آنها با رأى تو موافق نيستند و مانند تو بصيرت ندارند و بدكاران بيسر و پا هستند . دربارهء بيست هزار كس از مردم ربيعه و يمنى كه در ميانه هلاك مىشوند خدا را به ياد آر . » گويد : نصر به حارث پيشنهاد كرد كه وى را ولايتدار ما وراء النهر كند و سيصد هزار به او بدهد ، اما نپذيرفت . نصر به دو گفت : « اگر مىخواهى از كرمانى آغاز كن اگر او را كشتى من در خط اطاعت توام ، اگر مىخواهى مرا با وى واگذار ، اگر بر او ظفر يافتم در كار خويش بينديشى ، اگر مىخواهى همراه يارانت برو ، وقتى از رى گذشتى من در خط اطاعت توام . » گويد : پس از آن حارث و نصر گفتگو كردند و رضايت دادند كه مقاتل بن حيان و جهم بن صفوان ميان آنها حكميت كند . آنها حكم دادند كه نصر كناره گيرد و كار به شورى باشد . اما نصر نپذيرفت . گويد : و چنان بود كه جهم در خانهء خويش در اردوى حارث نقل مىگفت : حارث با نصر مخالفت كرد اما نصر براى قوم وى از بنى سلمه و ديگران مقررى معين كرد . سلم را در شهر در خانهء ابن سوار نهاد و سپاهيان مقيم را به دو پيوست . به هدية بن عامر شعراوى نيز سوارانى داد و او را نيز در شهر نهاد . عبد السلام بن يزيد بن حيان سلمى را بر شهر گماشت و سلاح را با ديوانها به كهندژ برد ، گروهى از ياران خويش را متهم داشت كه به حارث نامه نوشتهاند و از جمع آنها كسانى را كه منت چندانى بر آنها