محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4449

تاريخ الطبرى ( فارسي )

من و فلان نهادند و كاسه اى ديگر ميان فلان و فلان نهادند تا به شمارهء حاضران خوان [ 1 ] وى رسيد . وقتى از غذا خوردن و وضو كردن فراغت يافت بگفت تا مال بياوردند ظرفهاى طلا و نقره نيز آوردند با جامه ها كه بيشتر آن را ميان سرداران خويش تقسيم كرد . آنگاه وابسته با غلامى از آن خويش را كه مبارك مىشمرد و نام او را به فال نيك مىگرفت كه يكى از نامهاى متبرك بود ، يا ميمون يا فتح ، و به دو گفت : « پرچم خويش را برگير و به فلان و فلان تپه برو و پرچم را به زمين بكوب و ياران خويش را بخوان و بباش تا من بيايم . » گويد : آن كس چنان كرد ، سپس عبد الله برون شد ، ما نيز با وى برفتيم تا به تپه رسيديم و ديديم كه زمين از ياران ابن معاويه سپيد بود . عبد الله بگفت تا بانگزنى بانگ زد كه هر كه سرى بيارد پانصد دارد . به خدا خيلى زود يكى سرى آورد و پيش وى نهاد . بگفت تا پانصد درم به آورندهء سر دادند و چون ياران وى ديدند كه به تعهد خويش نسبت به آورندهء سر وفا كرد به طرف آن قوم تاختند ، به خدا چيزى نگذشت كه ديدم در حدود پانصد سر پيش روى وى افتاد و ابن معاويه و همراهان وى پشت بكردند و هزيمت شدند . گويد : نخستين كس از ياران ابن معاويه كه به هزيمت وارد كوفه شد ابو البلاد وابستهء بنى عبس بود كه پسرش سليمان نيز پيشاپيش وى بود . ابو البلاد شيعه بود ، مردم كوفه هر روز به آنها بانگ مىزدند و به سبب هزيمت ملامتشان مىكردند . ابو البلاد به پسر خود سليمان بانگ مىزد كه برو و بگذار حيوانات آب - كش سقط شود . گويد : عبد الله بن معاويه برفت و از كوفه گذشت ، سوى آن نيامد و به طرف جبل رفت . ابو عبيده گويد : عبد الله بن معاويه و برادرانش وارد قصر شدند شبانگاه به

--> [ 1 ] كلمهء متن