محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4409

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : با هم برفتيم تا پيش نصر رسيديم كه در قصر خويش بود در ماجان ، اجازهء ورود خواستيم ، يكى از خواجگان وى گفت : « خواب است » ، با وى اصرار كرديم كه برفت و به دو خبر داد . نصر برون شد و دست مرا بگرفت و به درون برد ، با من سخن نكرد تا وقتى وارد خانه شديم و از من پرسش كرد كه خبر را با وى بگفتم . به حميد وابستهء خويش گفت : « او را ببر و جايزه اى به او بده . » گويد : پس از آن يونس بن عبد ربه و عبد الله بن بسام به نزد من آمدند و خبر را با آنها بگفتم . سلم بن احوز نيز به نزد من آمد كه خبر را با وى بگفتم . گويد : وليد بن يوسف به نزد نصر بود كه وقتى خبر به دو رسيد او را نگهداشت و او كس پيش من فرستاد ، و چون خبر را با آنها بگفتم تكذيبم كردند ، گفتم : « اينان را نگهدار . » و چون سه روز بر اين گذشت هشتاد كس بمراقبت من گماشت . خبر از آنچه مىپنداشتم ديرتر رسيد ، و چون شب نهم شد كه شب نوروز بود ، خبر به آنها رسيد چنان كه من گفته بودم و بيشتر هديه ها را پيش من فرستاد و بگفت تا يابويى با زين ، و لگام به من دادند . يك زين چينى نيز به من داد و گفت : « بمان تا باقى يكصد هزار را به تو بدهم . » گويد : وقتى نصر از كشته شدن وليد اطمينان يافت هديه ها را پس آورد و بزرگان را آزاد كرد و كنيزكان دلپسند را ميان فرزندان و خاصان خويش تقسيم كرد ، و ظرفها را ميان عامهء كسان تقسيم كرد . آنگاه عاملان فرستاد و گفت نيكرفتارى كنند . گويد : ازديان در خراسان شايع كردند كه منظور بن جمهور سوى خراسان مىآيد . نصر به سخن ايستاد و در سخنرانى خويش گفت : « اگر اميرى نامطمئن سوى ما آيد دو دست و دو پاى او را مىبريم . » ، پس از آن نام وى را آشكار كرد و مىگفت : « بنده خداى واماندهء بىكس و كار . » گويد : نصر مردم ربيعه و يمن را ولايت داد ، يعقوب بن يحيى را بر طخارستان