محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4399
تاريخ الطبرى ( فارسي )
روان شو ، از خدا بترس و بدان كه من وليد را به سبب آن كشتم كه فاسق بود و ستمگرى مىنمود . روا نيست تو مرتكب چيزهايى شوى كه ما به سبب آن وليد را كشتهايم . » گويد : يزيد بن حجرهء غسانى به نزد يزيد بن وليد آمد ، وى مردى بود ديندار و فضيلت پيشه ، و پيش مردم شام منزلتى داشت و از سر دين با وليد نبرد كرده بود ، گفت : « اى امير مؤمنان ، منصور را ولايتدار عراق كرده اى ؟ » گفت : « آرى به سبب سخت كوشى و نيكيارى كه داشت . » گفت : « وى در خور اين كار نيست كه بدوى است و از كار دين بىخبر . » گفت : اگر منصور را كه سخت كوش بوده ولايتدار نكنم پس كى را ولايتدار كنم ؟ » گفت : « يكى از اهل دين و صلاح را كه از شبهات بپرهيزد و از احكام و حدود مطلع باشد ، چرا هيچكس از مردم قيس پيش تو نمىآيد و بر در تو نمىايستد ؟ » گفت : « اگر نبود كه خونريزى شأن من نيست ، قيسيان را مهلت نمىدادم . به خدا هر وقت قيسيان نيرو گرفتهاند اسلام به زبونى افتاده است . » گويد : وقتى يوسف بن عمر از كشته شدن وليد خبر يافت به كسانى از مردم يمانى كه به نزد وى بودند پرداخت و در زندانها از آنها ديدن مىكرد ، آنگاه با يكايك مضريان خلوت مىكرد و مىگفت : « اگر آشفتگىاى پيش آيد يا حادثه اى رخ دهد چه مىكنى ؟ » و او مىگفت : « من يكى از مردم شامم ، با هر كه بيعت كنند بيعت مىكنم و هر - چه عمل كنند من نيز عمل مىكنم . » گويد : يوسف آنچه را مىخواست پيش آنها نيافت و همه مردم يمانى را كه در زندانها بودند رها كرد و كس پيش حجاج بن عبد الله بصرى و منصور بن نصير