محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4371

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و زير جامه اى نقشدار ، با شمشيرى در نيام و كسان به دو دشنام مىگفتند . بشر بن شيبان وابستهء كنانة بن عمير ، همانكه از ديوار قصر به درون آمده بود سوى وى آمد ، وليد روان شد و آهنگ در داشت گمان دارم مىخواست سوى عبد العزيز رود ، عبد السلام طرف راست وى بود ، فرستادهء عمرو بن قيس در طرف چپش بود . بشر ضربتى به سرش زد و كسان با شمشيرهاى خود به دو تاختند كه كشته شد . عبد السلام خويشتن را روى وى افكند و سرش را مىبريد . گويد : يزيد بن وليد براى سر وليد يكصد هزار معين كرده بود . ابو الاسد ، وابستهء خالد بن عبد الله قسرى به اندازه يك كف دست از پوست وليد بكند و آن را پيش يزيد بن خالد برد كه در اردوگاه وليد محبوس بود . گويد : آنگاه كسان اردوگاه وليد و خزينه هاى وى را غارت كردند . ابو البطريق يزيد عليمى كه دخترش زن حكيم بن وليد بود پيش من آمد و گفت : « كالاى دختر مرا حفاظت كن » و هيچكس به چيزى كه مىگفت از آن او است دست نيافت . عمرو بن مروان كلبى گويد : وقتى وليد كشته شد دست چپش را بريدند و پيش يزيد بن وليد فرستادند كه از سر زودتر رسيد . شب جمعه آن را رسانيدند كه پس از نماز براى ديدن مردم نصب كرد ، و سر روز بعد رسيد . و چنان بود كه مردم دمشق در بارهء عبد العزيز شايعه گويى كرده بودند و چون سر وليد به نزد آنها رسيد خاموش ماندند و خوددارى كردند . گويد : يزيد بگفت تا سر را نصب كنند . يزيد بن فروه وابسته بنى مروان گفت « سر خارجيان را نصب مىكنند ، اين پسر عموى تو بود و خليفه بود ، بيم دارم اگر آن را نصب كنى دل مردم نسبت به دو رقت آرد و مردم خاندانش به سبب وى خشم آرند . » گفت : « به خدا آن را نصب مىكنم » و سر را بر نيزه اى نهاد . آنگاه گفت : « آن را ببر و در شهر دمشق بگردان و به خانهء پدرش ببر . »