محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4357
تاريخ الطبرى ( فارسي )
يزيد گفت : « پايم گلآلود است و خوش ندارم بساط ترا تباه كنم . » گفت : « آنچه از ما مىخواهى تباه تر است . » گويد : يزيد با وى سخن كرد و معاوية بن مصاد و به قولى هشام بن مصاد با او بيعت كرد . آنگاه يزيد سوى دمشق بازگشت و راه قنات گرفت ، بر خرى سياه بود و به خانهء ثابت بن سليمان خشنى فرود آمد . در اين وقت وليد بن روح برون شد و قسم ياد كرد كه وارد دمشق نشود مگر با سلاح . پس سلاح خويش را به تن كرد و آن را زير لباس نهان داشت و راه نيرب گرفت ، بر اسبى ابلق سوار بود ، برفت تا به منزل يزيد رسيد . عامل دمشق عبد الملك بن محمد ثقفى بود كه از بيم و با برون شده بود ، پسر خويش را برد دمشق گماشته بود و سالار نگهبانان وى ابو العاج كثير بن عبد الله بن سلمى بود . يزيد مصمم شد قيام كند ، به عامل شهر گفتند : « يزيد قيام خواهد كرد » اما باور نداشت . گويد : شب جمعه ميان مغرب و عشاء به سال صد و بيست و ششم يزيد كس پيش ياران خويش فرستاد كه به نزد باب الفراديس كمين كردند و چون اذان نماز عشاء گفته شد وارد مسجد شدند و نماز كردند . كشيكبانانى در مسجد بودند كه مأمور بودند كسان را از مسجد برون كنند . وقتى كسان نماز كردند كشيكبانان به آنها بانگ زدند ، ياران يزيد طفره رفتند كه از در اطاقك برون مىشدند و از در ديگر به درون مىشدند تا در مسجد بجز كشيكبانان و ياران يزيد كس نماند كه كشيكبانان را گرفتند . يزيد بن عنبسه پيش يزيد بن وليد رفت و به دو خبر داد و دستش را بگرفت و گفت : « اى امير مؤمنان برخيز و از يارى و كمك خداى خوشدل باش . » گويد : يزيد برخاست و گفت : « خدايا اگر اين ، مورد رضاى تو است مرا يارى كن و استواريم ده و اگر جز اين است مرا به مرگ از آن بازدارد . » گويد : آنگاه با دوازده كس بيامد و چون به نزد بازار خران رسيد به چهل كس از ياران خويش برخوردند و چون به نزد بازار گندم رسيدند نزديك به دويست كس