محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4355

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اطلاع يافتى تهديدشان كن كه اسرارشان را فاش خواهى كرد و با آنها سخن كن و از عاقبت كار تهديدشان كن ، شايد خدا دين و عقلشان را كه از آنها گرفته بازشان دهد كه كوشش آنها موجب تغيير نعمت است و از دست رفتن دولت . تا ريسمان الفت استوار است و مردم آرامند و مرزها محفوظ است در اين كار شتاب كن كه جماعت در معرض پراكندگى است و فقر در كمين فراخدستى است . شمار به كاهش مىرود و حادثات و تغيير ايام و زيادت و نقصان بر مردم دنيا روان است . ما خاندان چندان نعمت پياپى داشته‌ايم كه همه امتها و دشمنان نعمتها و حسودان متوجه آنند . آدم در نتيجهء حسد ابليس از بهشت برون شد . قوم چنان اميد در فتنه بسته‌اند كه شايد جانشان پيش از وصول به اميدشان به هلاكت افتد . هر خاندانى را شئامت پيشگان است كه خدا نعمت را به سبب آنها تغيير مىدهد خدايت از اين ، در پناه بدارد ، مرا از كار آنها مطلع كن ، خدا دين ترا برايت محفوظ بدارد و از آنچه در آن افتاده اى برون آرد و خردمنديت ، وسوسهء نفس را مغلوب دارد كه بزرگترين نيكروزى همين است . » گويد : سعيد اين را سخت اهميت داد و نامهء مروان را پيش عباس فرستاد ، عباس يزيد را پيش خواند و ملامت كرد و تهديد كرد . يزيد از او بيم كرد و گفت : « برادر ، بيم دارم يكى از دشمنان كه بر نعمت ما حسد مىبرد . خواسته ميان ما اختلاف افكند » و قسم ياد كرد كه كارى نكرده و عباس از او باور داشت . پسر بشر بن وليد گويد : پدرم بشر به نزد عمويم عباس در آمد ، و در بارهء خلع وليد و بيعت يزيد با وى سخن كرد . عباس وى را منع مىكرد و سخنش را رد مىكرد من خرسند بودم و با خويشتن مىگفتم : چنان دانم كه پدرم جرئت دارد كه با عمويم سخن كند و سخن او را رد كند . گويد : چنان پنداشتم كه صواب در آن است كه پدرم مىگويد ، در صورتى كه صواب آن بود كه عمويم مىگفت . عباس گفت : « اى بنى مروان ، چنان پندار كه