محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4313

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كيست ؟ » گفتند : « معاوية بن هشام . » گويند پس بگفت تا جايزه اى به من دادند و بر نشست . روباهى پيش روى او مىدويد به دنبال آن تاخت . به اندازهء يك ميدان نرفته بود كه اسبش به سر در آمد و بيفتاد كه مردهء او را برداشتند . هشام گفته بود : « به خدا مصمم بودم او را نامزد خلافت كنم و او دنبال روباه مىدويد . » گويد : معاويه پسر هشام دختر اسماعيل بن جرير را به زنى داشت با زنى ديگر و هشام بابت يك نيمه هشتم چهل هزار به آنها داد . قحذم دبير يوسف گويد : يوسف بن عمر مرا به نزد هشام فرستاد با يك ياقوت سرخ كه دو طرف آن از كف من بيرون مىزد و يك دانه مرواريد درشت كه به درشتى مانند نداشت . به نزد وى در آمدم و نزديك او شدم اما از بلندى تخت و بسيارى تشكها صورتش را نديدم . سنگ و دانه را گرفت و گفت : « وزن آن را نوشته‌اند ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان و الا قدرتر از آن است كه وزنش را بنويسند كه نظير آن پيدا نمىشود . » گفت : « راست گفتى . » گويد : ياقوت از آن رايقه كنيز خالد بن عبد الله بود كه آن را به هفتاد و سه هزار دينار خريده بود . عمرو بن على گويد : با محمد بن على به خانه اش رفتم كه به نزديك حمام بود ، به دو گفتم : « شاهى و سلطهء هشام طولانى شده و نزديك بيست رسيده ، كسان گويند كه سليمان از پروردگار خويش شاهىاى خواست كه در خور كسى پس از او نباشد و گفته‌اند كه شاهى بيست ساله بود . » به من گفت : « نمىدانم كسان چه مىگويند اما پدرم به نقل از على از پيمبر صلى الله عليه و سلم آورده كه فرمود : خداوند هيچ پادشاهى را در امت پيمبرى كه