محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4310
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اما بچه آوردن بزان من تأخير شده ، ما را پيش بزان خويش بر كه از شير آن بهره گيريم . » گفت : « خوب ، آيا گروهى را از پيش بفرستم ؟ » گفت : « نه » گفت : « سراپرده اى از پيش بفرستم كه براى ما بپاشود ؟ » گفت : « آرى » گويد : پس ابرش دو كس را با سراپرده اى فرستاد كه بپاشد ، هشام و ابرش بيامدند ، كسان نيز بيامدند ، هشام و ابرش هر كدام بر كرسىاى بنشستند و به هر يك از آنها بزى داده شد . هشام بز را به دست خويش بدوشيد و گفت : « اى ابرش ياد بگير » من به هنگام دوشيدن بس [ 1 ] نگفتم . » آنگاه بگفت تا مقدارى خاكستر آوردند و خمير كردند . به دست خويش آتش روشن كرد و آن را آماده كرد . آنگاه خاكستر خمير شده را بيفكند و آن را با چنگك زير و رو مىكرد و مىگفت : « ابرش همراهى مرا چگونه مىبينى » تا وقتى آماده شد و آن را برون آورد و با چنگك مىزد ، و ميگفت : « پيشانيت ! پيشانيت . » و اين سخنى است كه كودكان گويند وقتى كه براى آنها بر خاكستر نان ميپزند و ابرش ميگفت : « آماده فرمانم ، آماده فرمانم . » آنگاه غذا بخورد و كسان نيز غذا خوردند و بازگشت . گويد : علياء بن منظور ليثى به نزد هشام آمد و شعرى خواند به اين مضمون : « وقتى آهنگ سفر كردم « عليه گفت كه صحرا مايهء سرگردانى است « كجا مىروى كه خاندانت همگى « از بزرگ و خردسال « بار دوش تواند ؟ « خردسالانى همانند جوجگان شتر مرغ
--> [ 1 ] صدايى كه براى رام كردن حيوان به كار مىرفت .