محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4305
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مروان بن شجاع گويد : جزو اطرافيان محمد بن هشام بن عبد الملك بودم ، روزى مرا پيش خواند كه به نزد وى رفتم ، خشمگين بود و دريغ مىگفت . گفتم : « چه شده ؟ » گفت : « يك مرد نصرانى سر غلام مرا شكسته » و او را ناسزا گفتن گرفت . گفتمش : « آرام باش . » گفت : « چه بايدم كرد ؟ » گفتم : « قضيه را به نزد قاضى مىبرى . » گفت : « جز اين كارى نمىشود كرد ؟ » گفتم : « نه . » گويد : خواجه اى از آن وى گفت : « من حسابش را مىرسم » و برفت و نصرانى را تازيانه زد . هشام خبر يافت و خواجه را خواست كه به محمد پناهنده شد . محمد بن هشام مىگفت : « به تو دستور ندادم . » خواجه مىگفت : « جرا ، به خدا دستورم دادى » گويد : عاقبت هشام خواجه را تازيانه زد و پسر خويش را ناسزا گفت . على گويد : در ايام هشام كسى بجز مسلمة بن عبد الملك با دنباله ( موكب ) سوار نمىشد . گويد : يك روز هشام ، سالم را ديد كه با دنباله مىرفت كه او را توبيخ كرد گفت : « هر وقت با دنباله به روى به من خواهند گفت . » و چنان شد كه يك مرد بيگانه مىآمد و با وى به راه مىافتاد سالم توقف مىكرد و مىگفت : « چه مىخواهى ؟ » و نمىگذاشت با وى راه رود . و سالم چنان بود كه گويى او هشام را به زمامدارى رسانيده بود . گويد : هر كس از بنى مروان كه مقررى مىگرفت مىبايد به غزا رود . بعضى از آنها شخصا به غزا مىرفتند و بعضى ديگر كسى را به جاى خويش