محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4286

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس از آن روان شديم كه سوى گورستان سبيع رويم ، پسر زيد همراه ما بود ، آنجا ببوديم ، كسان از دور ما پراكنده شدند و من و گروهى كه كمتر از ده كس نبوديم با وى بمانديم . به دو گفتم : « كجا خواهى رفت ؟ اينك صبح فرا رسيد . » ابو صبار - عبدى نيز با وى بود . گويد : به من گفت : « سوى نهرين » گويد : پنداشتم قصد دارد از فرات بگذرد و با حريفان نبرد كند به دو گفتم : « اگر قصد نهرين دارى ، از جاى خويش مرو با آنها جنگ كن تا كشته شوى يا خدا آنچه خواهد مقرر كند . » گفت : « مقصودم دو نهر كربلاست » گفتم : « پس ، پيش از آنكه صبح درآيد فرار كن . » گويد : پس وى از كوفه برون شد ، من و ابو صبار و گروهى ديگر همراه وى بوديم . وقتى از كوفه درآمديم اذان اذانگويان را شنيديم و نماز صبح را در نخيله بكرديم . آنگاه با شتاب سوى نينوى روان شديم . به من گفت : « مىخواهم به نزد سابق وابستهء بشر بن عبد الملك روم » و شتابان شد . گويد : و چنان بود كه چون من كسان را مىديدم از آنها خوردنى مىخواستيم كه نانهايى به من مىدادند كه به دو مىدادم كه مىخورد و با وى مىخورديم تا به نينوى رسيديم كه تاريك شده بود ، سوى خانه سابق رفتيم . من بر در ، او را بخواندم كه به نزد ما آمد . به يحيى گفتم : « من سوى فيوم مىروم و آنجا هستم اگر خواستى كسى را پيش من فرستى بفرست . » گويد : پس من برفتم و او را به نزد سابق به جاى نهادم و اين آخرين بار بود كه او را ديدم . گويد : پس از آن يوسف بن عمر مردم شام را فرستاد كه در خانه هاى مردم كوفه زخميان را بجويند ، زنان را به صحن خانه مىآوردند و اطاق را مىگشتند