محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4277

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : يوسف كس فرستاد كه زيد بن على را در منزل آن دو شخص بجويند كه وى را به نزد آنها نيافتند و آن دو كس را بگرفتند و پيش وى آوردند و چون با آنها سخن كرد كار زيد و يارانش بر او روشن شد . گويد : زيد بن على بيمناك شد كه بگيرندش و بيش از وقتى كه ميان خويش و مردم كوفه نهاده بود شتاب آورد . گويد : در آن وقت عامل كوفه حكم بن صلت بود . سالار نگهبانان عمرو بن عبد الرحمن بود . وى يكى از مردم قاره بود كه ثقفيان داييان وى بودند ، عبيد الله بن عباس كندى نيز جزو نگهبانان بود و با وى بود با گروهى از مردم شام ، يوسف بن عمر در حيره بود . گويد : وقتى ياران زيد بن على كه با وى بيعت كرده بودند ديدند كه يوسف ابن عمر از كار زيد خبر يافته و نهانى كس مىفرستد و از كار او جستجو مىكند ، جمعى از سران آنها به نزد زيد فراهم آمدند و گفتند : « خدايت قرين رحمت بدارد ، در بارهء ابو بكر و عمر چه مىگويى ؟ » گفت : « خدايشان قرين رحمت كند و آنها را بيامرزد هيچكس از خاندان خويش را نشنيده‌ام كه از آنها بيزارى نمايد يا در بارهء آنها بجز نيكى بگويد . » گفتند : « پس چرا راغب خون اين خاندانى ؟ شايد براى اينكه به قدرت شما تاخته‌اند و آن را از چنگ شما گرفته‌اند ؟ » زيد به آنها گفت : « مهمترين چيزى كه در اين باب مىگويم اين است كه حق ما به قدرت پيمبر خداى ، صلى الله عليه و سلم از همه كسان بيشتر بود اما آن گروه بر ما چيره شدند و ما را از آن به كنار زدند و اين به نظر ما موجب كفر آنها نشد كه زمامدارى يافتند و ميان مردم عدالت كردند و به كتاب و سنت عمل كردند . » گفتند : « پس اينان با تو ستم نكرده‌اند ، اگر با تو ستم نكرده‌اند پس چرا كسان را به نبرد كسانى مىخوانى كه با تو ستم نكرده‌اند ؟ »