محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3845
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيش او فرستاد كه بگويد اطاعت كند و تعهد كرد كه اگر به صلح آمد قتيبه را از او راضى كند . اما شاه نپذيرفت و به فرستادهء صالح گفت : « بىجهت مرا از قتيبه مىترسانى كه قلعهء من از همه پادشاهان بلندتر است من كه كمانم از همه پادشاهان محكمتر است و تيراندازيم از همه شاهان بهتر است به بالاى آن تير مىاندازم و تيرم به كمر قلعه نمىرسد ، پس چرا از قتيبه بترسم ؟ » گويد : پس قتيبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوى شومان رفت كه شاه آنجا حصارى شده بود و منجنيقها نصب كرد و قلعهء وى را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبهء قتيبه بيمناك شد و آنچه را بر او مىگذشت بديد هر چه مال و جواهر داشت فراهم آورد و در جاى در ميان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمىرسيد . گويد : آنگاه قلعه را بگشود و سوى مسلمانان رفت و با آنها بجنگيد و تا كشته شد و قتيبه قلعه را به زور بگشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسير گرفت ، آنگاه سوى باب الحديد بازگشت و از آنجا سوى كش و نسف رفت حجاج به دو نوشت : كش را بكوب و نسف را ويران كن و از محاصره شدن بپرهيز . گويد : قتيبه كش و نسف را بگرفت ، فارياب در مقابل وى مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت . پس از آن قتيبه برادر خويش عبد الرحمان را از كش و نسف براى مقابلهء طرخون سوى سغد فرستاد كه برفت تا به مرغزارى ، نزديك آنها فرود آمد و اين به وقت پسين بود ، كسان به يكسو رفتند و بنوشيدند و بيهوده گرى كردند و تباهى آوردند و عبد الرحمان ، ابو مرضيه را كه از بستگان قوم بود بگفت تا كسان را از نوشيدن فشرده باز دارد ، ابو مرضيه آنها را مىزد و ظرفهايشان را مىشكست و نبيذشان را مىريخت كه به دره روان شد و آنجا را مرج النبيذ گفتند . و يكى از شاعرانشان گفت :