محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3842
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را با پسر مسلم بفرستد » محفن گفت : « بله و به طرف چين . » حنبل بن ابى جريده به نقل از مرزبان قهستان گويد : روزى قتيبه نيزك را كه بازداشت بود پيش خواند و گفت : « راى تو دربارهء سبل و شد چيست ، پندارى اگر كسى سوى آنها بفرستيم خواهند آمد ؟ » گفت : « نه » گويد : پس قتيبه كس پيش آنها فرستاد كه بيامدند و نيزك و جيغويه را پيش خواند كه بيامدند و ديدند كه سبل و شد در مقابل قتيبه بر دو كرسى بودند و پهلوى آنها نشستند . گويد : شد به قتيبه گفت : « جيغويه اگر چه دشمن من است اما از من سالخورده تر است او شاه است و من به جاى نوكر اويم ، اجازه بده به او نزديك شوم . » گويد : قتيبه اجازه داد كه شد به جيغويه نزديك شد و دستش را ببوسيد و براى وى به خاك افتاد . گويد : آنگاه دربارهء سبل نيز از قتيبه اجازه خواست كه به دو اجازه داد و به سبل نزديك شد و دستش را ببوسيد . نيزك به قتيبه گفت : « به من اجازه به شد نزديك شوم كه من نوكر اويم » قتيبه اجازه داد و نيزك به دو نزديك شد و دستش را ببوسيد . پس از آن قتيبه به سبل و شد اجازه داد كه سوى ولايتهاى خويش رفتند . حجاج بن قينى را كه از بزرگان مردم خراسان بود همراه شد فرستاد . گويد : وقتى قتيبه نيزك را بكشت ، زبير وابستهء عابس باهلى پاپوش نيزك را كه جواهر در آن بود برگرفت و به سبب همان جواهر كه از پاپوش نيزك بر گرفته بود از همه مردم ولايت خويش مال و ملك بيشتر داشت ، قتيبه اين را بر او روا دانست و همچنان توانگر بود تا در ايام ولايتدارى ابو داود در كابل بمرد .