محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3832
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دادهاند و سه هزار مانده كه به عهدهء من است . گويد : وليد نوشت : « نه ، به خدا امانش نمىدهم تا وى را پيش من فرستى . » سليمان به دو نوشت : « اگر يزيد را پيش تو فرستم ، با وى بيايم ، ترا به خدا مرا رسوا مكن و پناه مرا مشكن » وليد به دو نوشت : « اگر پيش من آيى او را امان نمىدهم » گويد : يزيد به سليمان گفت : « مرا پيش وليد فرست كه به خدا خوش ندارم ميان تو و او دشمنى و جنگ افكنم و كسان مرا براى شما شوم دانند . مرا پيش او فرست پسرت را نيز همراه من كن و به او نامه اى نويس چندان كه توانى ملايم . » گويد : پس سليمان پسر خويش ايوب را با يزيد فرستاد ، وليد دستور داده بود كه او را با بند بفرستد . سليمان به پسر خويش گفت : « وقتى خواستى پيش او روى ، تو و يزيد به زنجيرى در آييد و با هم پيش وليد رويد . » و چون به نزد وليد رسيدند چنين كرد و پيش وليد رفتند . وقتى وليد برادرزادهء خويش را در زنجير ديد گفت : « به خدا سليمان كار خودش را كرد » گويد : پس از آن ، جوان نامهء پدرش را به عمويش داد و گفت : « اى امير مؤمنان جانم به فدايت ! تعهد پدر مرا مشكن كه تو ، به حفظ آن از همه كس شايسته ترى . اميد كسى را كه به سبب قرابت ما با تو سلامت را در پناهندگى ما ديده ، به نوميدى مبر ، و كسى را كه عزت را در توسل به ما ديده ذليل مكن كه به سبب تو عزيز بودهايم . » گويد : سليمان نامه را خواند : « به بندهء خدا امير مؤمنان ، از سليمان بن عبد الملك اما بعد ، اى امير مؤمنان چنان پنداشتم كه اگر دشمنى كه با تو مخالفت و نبرد كرده به من پناه سليمان آرد و او را جاى دهم و پناهى كنم ، تو پناهى مرا ذليل نمىكنى و پناه مرا نمىشكنى چه رسد به اينكه شنواى مطيعى را پناه دادهام كه وى و پدرش و خاندانش در اسلام كوشش و اثر نكو