محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3830

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بگفت تا شرابى بياوردند كه بنوشيدند و بدان سرگرم بودند ، يزيد لباس آشپز خويش را به تن كرد و ريشى سپيد بر ريش خود نهاد و برون شد . و يكى از كشيكبانان او را بديد و گفت : « گويى اين راه رفتن يزيد است » و بيامد و در چهرهء او نگريست ، شبانگاه بود سپيدى ريش را بديد و از او چشم پوشيد و گفت : « پيرى است » گويد : مفضل نيز از پى يزيد در آمد و كس متوجه او نشد و سوى كشتىهاى خويش رفتند كه در هورها آماده شده بود و از بصره هيجده فرسخ فاصله داشتند و چون به كشتىها رسيدند عبد الملك تأخير كرد و به آنها نرسيد . يزيد به مفضل گفت : « سوار شويم او هم به ما مىرسد » مفضل كه عبد الملك برادر مادريش بود گفت : « نه به خدا از اينجا نمىروم تا بيايد و گرچه باز به زندان باز گردم » گويد : يزيد بماند تا عبد الملك پيش آنها آمد ، آنگاه به كشتىها نشستند و همه شب تا صبح برفتند ، صبحگاهان كشيكبانان از رفتن آنها خبر شدند و به حجاج خبر دادند كه سخت بيمناك شد و پنداشت كه سوى خراسان رفته‌اند و پيكى سوى قتيبة بن مسلم فرستاد و وى را از رسيدن آنها بيم داد و دستور داد براى مقابله با آنها آماده باشد و نيز كس پيش اميران مرزها و ولايتها فرستاد كه نگهبان نهند و آماده باشند . به وليد بن عبد الملك نيز نامه نوشت و از فرار آنها خبر داد و گفت به نظر وى سوى خراسان رفته‌اند . گويد : حجاج پيوسته دربارهء كار يزيد تخمين مىزد ، مىگفت : « پندارم مىخواهد چنان كند كه ا بن اشعث كرده بود . » گويد : وقتى يزيد از راه هورها نزديك موقوع رسيد اسبانى را كه براى وى و برادرش حاضر شده بود پيش آوردند كه بر آن نشستند و بلدى از مردم كلب به نام عبد الجبار ، پسر يزيد بن ربعه ، همراه آنها بود كه آنها را از راه سماوه ببرد . گويد : دو روز بعد ، پيش حجاج آمدند و گفتند كه يزيد راه شام گرفته ،