محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3810
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سخن از قتيبه و غزاى بيكند يونس بن ابى اسحاق گويد : وقتى قتيبه با نيزك صلح كرد تا به وقت غزا ببود . سپس در اين سال ، يعنى سال هشتاد و هفتم ، به غزاى بيكند رفت ، از مرو حركت كرد و سوى مرو روذ رفت . آنگاه به امل رفت و سپس سوى زم روان شد و از نهر عبور كرد و به طرف بيكند رفت كه از همه شهرهاى بخارا به نهر نزديكتر بود و آن را شهر بازرگانان مىگفتند و بر كنار بيابان بخارا بود و چون در ناحيهء آنها فرود آمد از سغديان يارى خواستند و از اطراف خويش كمك جستند كه با جمعى انبوه بيامدند و راه را بگرفتند كه فرستاده اى از قتيبه روان نمىشد و فرستاده اى به او نمىرسيد و دو ماه از او خبر نبود كه حجاج از او بىخبر ماند و از كار سپاه بيمناك شد و كسان را گفت تا در مسجدها براى آنها دعا كنند و اين را به ولايتها نيز نوشت . گويد : اما آنها هر روز نبرد مىكردند ، قتيبه خبرگيرى داشت به نام تنذر كه از عجمان بود ، مردم بخاراى بالا مالى به دو دادند كه قتيبه را از آنها بدارد كه پيش وى آمد و گفت : « خلوت كنيم . » و كسان برخاستند اما قتيبه ضرار بن حصين ضبى را نگهداشت ، تنذر گفت : « اينك عاملى سوى تو مىآيد ، حجاج نيز معزول شده ، بهتر است با كسان سوى مرو روى . » گويد : قتيبه ، سياه ، غلام خويش را ، خواست و گفت : « گردن تنذر را بزن » كه او را كشت ، آنگاه به ضرار گفت : « جز من و تو كس نمانده كه اين خبر را بداند به خدا قسم اگر تاختم نبرد ما اين سخن از كسى آشكار شود ترا پيش تنذر مىفرستم ، زبان خويش را نگهدار كه شيوع اين خبر بازوى مسلمانان را سست مىكند » آنگاه به كسان اجازه داد بيايند . گويد : چون كسان بيامدند از كشته شدن تنذر بيمناك شدند و خاموش ماندند و