محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3788
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نبود . گويد : مردى به قومى بود به نام عبد الله كه گروهى از جوانان به نزد وى فراهم مىشدند و به صحبت مىنشستند و خروج از آن وى بود ، وقتى مقروض شد پيش موسى بن عبد الله رفت كه چهار هزار به دو داد كه آن را پيش ياران خويش برد و شاعر به ملامت يكى موسى نام شعرى گفت بدين مضمون : « نه آن موسايى كه با خداى خويش « راز گويى مىكرد « و نه موسى بن خازمى كه « كنيزكان مىبخشيد » گويد : وقتى يزيد معزول شد و مفضل ولايتدار خراسان شد خواست با نبرد موسى بن عبد الله به نزد حجاج منزلت يابد ، عثمان بن مسعود را كه يزيد به زندان كرده بود در آورد و گفت : « مىخواهم ترا به مقابلهء موسى بن عبد الله فرستم . » گفت : « به خدا خونى من است و مىخواهم انتقام دو پسر عمهام ثابت و خزاعى را بگيرم ، اما رفتار پدرت و برادرت با من نكو نبود كه به زندانم كرديد و عمه عمه زادگانم را آواره كرديد و اموالشان را مصادره كرديد . » مفضل به دو گفت : « از اين درگذر و برو انتقام خود را بگير . » گويد : عثمان را با سه هزار كس فرستاد و گفت : « بانگزنى را بگوى تا بانگ زند كه هر كه با ما بيايد جزو ديوان شود » در بازار بانگ زدند و كسان سوى وى شتابان شدند . گويد : مفضل به مدرك كه در بلخ بود نوشت كه با وى همراه شود و برفت و چون به بلخ رسيد ، شبى در اردوگاه مىگشت و شنيد كه يكى مىگفت : « به خدا كشتمش » ، پس سوى ياران خويش بازگشت و گفت : « قسم به پروردگار كعبه موسى را كشتهام . »