محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4073

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتم : « آرى » ابو الزناد گويد : حضور من در آن گفتگو كه با هشام كرده بود به سعيد گران آمده بود و هر وقت مرا مىديد ، وى را شكسته مىديدم . در اين سال محمد بن طلحه با هشام بن عبد الملك سخن كرد هشام به نزد مقام ابراهيم نماز كرده بود و ايستاده بود محمد به دو گفت : « به نام خدا و حرمت اين خانه و شهرى كه به بزرگداشت حق آن آمده اى مىخواهم كه مظلمهء مرا پس - دهى » گفت : « كدام مظلمه ؟ » گفت : « خانه‌ام » گفت : « چرا به امير مؤمنان نگفتى ؟ » گفت : « به خدا به من ستم كرد » گفت : « به وليد بن عبد الملك ؟ » گفت : « به خدا به من ستم كرد » گفت : « به سليمان ؟ » گفت : « به من ستم كرد » گفت : « به عمر بن عبد العزيز ؟ » گفت : « خدايش رحمت كناد ، به خدا آن را به من پس داد . » گفت : « به يزيد بن عبد الملك ؟ » گفت : « به خدا به من ستم كرد ، خانه را كه گرفته بودم از من گرفت و اكنون در تصرف تو است » گفت : « اگر جاى زدن داشتى مىزدمت » ابراهيم گفت : « به خدا جاى ضربت شمشير و تازينه در من هست » راوى گويد : پس هشام برفت ، ابرش پشت سر وى بود به دو گفت : « ابو مجاشع