محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4049

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به فرزندان خويش پيوست كه ادب آموخت و فاضل شد و چون عدى بن ارطاة بيامد مىخواست او را ولايتدار كند و با دبير خويش مشورت كرد كه گفت : « ولايتى سبك به او بده سپس او را بالا مىبرى » گويد : عدى ولايتى به مسلم داد كه بدان پرداخت و مضبوط داشت و خوب عمل كرد و چون فتنهء يزيد بن مهلب رخ داد ، آن اموال را به شام برد ، و چون عمر بن هبيره بيامد مصمم شد او را ولايتدار كند و او را پيش خواند كه ديگر جوان نبود و چون نظر كرد در ريش وى سپيدى ديد و تكبير گفت . گويد : شبى ابن هبيره به صحبت نشست ، مسلم نيز جزو صحبت بود ، از آن پس كه هم صحبتان برفتند مسلم بماند ، بهى به دست ابن هبيره بود كه آن را بينداخت و گفت : « مىخواهى ترا ولايتدار خراسان كنم ؟ » گفت : « آرى » گفت : « ان شاء الله فردا » و چون صبح شد و ابن هبيره بنشست و كسان بيامدند مسلم را ولايتدار خراسان كرد و فرمان او را نوشت و گفت حركت كند و به عاملان خراج نوشت كه مكاتبهء آنها با مسلم بن سعيد باشد . گويد : جبلة بن عبد الرحمن ، وابستهء باهله را نيز پيش خواند و ولايتدار كرمان كرد . جبله گفت : « وابستگى با من چه كرد ؟ مسلم مىبايد طمع برد كه من به ولايت بزرگى منصوب شوم و ولايتى به دو دهم ، و وى را ولايتدار خراسان كرد و مرا ولايتدار كرمان كرد » نگويد : پس مسلم حركت كرد و در آخر سال صد و چهارم يا صد و سوم ، نيمروز به خراسان رسيد ، در دار الاماره را بسته يافت ، وارد مسجد شد ، در اطاقك را نيز