محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4045
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آن رو كه نوشته بود و دستور داده بود وى را رها كند اما او را كشت كه ابن هبيره را حرمت نمىكرد . و چنان بود كه وقتى پيك و فرستاده از عراق مىرسيد به دو مىگفت : « ابو المثنى چطور بود ؟ » و به دبير خويش مىگفت : « به ابو المثنى بنويس » و نمىگفت : « امير » مكرر مىگفت : « ابو المثنى گفت ، و ابو المثنى كرد » و اين به ابن هبيره رسيد و جميل بن عمران را پيش خواند و گفت : « چيزهايى دربارهء حرشى شنيدهام سوى خراسان شو و چنان وانمود كن كه براى نظر در ديوانها رفته اى و از كار وى با خبر شو » گويد : جميل بيامد ، حرشى به دو گفت : « ابو المثنى چگونه بود ؟ » جميل در ديوانها نظر همى كرد ، به حرشى گفتند : « جميل براى نظر در ديوانها نيامده آمده از كار تو آگاه شود » گويد : حرشى خربوزه اى را زهرآگين كرد و پيش جميل فرستاد كه بخورد و بيمار شد و مويش ريختن گرفت . آنگاه پيش ابن هبيره بازگشت و معالجه شد و بهى يافت و به ابن هبيره گفت : « كار مهمتر از آنست كه شنيده اى سعيد ترا يكى از عاملان خويش مىداند » گويد : پس ابن هبيره بر حرشى خشم آورد و او را معزول كرد و شكنجه داد و مورچه در شكمش كرد . گويد : و چنان بود كه حرشى مىگفته بود : « اگر عمر در همى از من بخواهد كه در چشم خويش نهد به او ندهم » اما چون شكنجه ديد پرداخت كرد يكى به دو گفت : « مگر نمىگفتى كه يك درهم به او نمىدهى ؟ » گفت : « ملامتم مكن ، وقتى آهن به من رسيد بناليدم » گويد . اذينة بن كليب ، يا كليب بن اذينه شعرى گفت به اين مضمون : « ابو يحيى صبورى كن كه چنان كه دانستهام « صبورى بوده اى و اهل عمل ، و تحمل غرامت سنگين داشته اى » على بن محمد گويد : خشم آوردن ابن هبيره بر حرشى از آن رو بود كه معقل بن