محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4042

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ندارى ؟ » گفت : « به امير مؤمنان خبر بده كه من از ابن ضحاك چه مىكشم و چه مزاحمتها مىكند » گويد : فاطمه فرستاده اى با نامه پيش يزيد فرستاد و به او خبر داد و از قرابت خويش و حق خويشاوندى ياد كرد و از مزاحمت و تهديد ابن ضحاك سخن آورد . گويد : ابن هرمز و فرستاده با هم رسيدند . گويد : ابن هرمز پيش يزيد رفت كه از اخبار مدينه پرسيد و گفت : « آيا خبر جالبى بود ؟ » اما ابن هرمز ، قضيه دختر حسين را به ياد نياورد . حاجت گفت : « فرستادهء فاطمه دختر حسين بر در است » ابن هرمز گفت : « خداى امير را قرين صلاح بدارد ، روزى كه مىآمدم فاطمه دختر حسين پيغامى براى تو به من داد » و خبر را با وى بگفت . گويد : يزيد از بالاى نشيمنگاه خويش فرود آمد و گفت : « بىمادر ! مگر نپرسيدم آيا خبر جالبى هست ؟ اين ، پيش تو بود و به من نگفتى ! » گويد : ابن هرمز به عذر فراموشى متوسل شد . گويد : يزيد اجازه داد كه فرستاده را بياورد و نامه را گرفت و بخواند . گويد : بنا كرد با خيزرانى كه به دست داشت مىزد و مىگفت : « ابن ضحاك جرئت آورده است ، كسى هست كه صداى شكنجهء او را در اينجا كه هستم به گوش من برساند ؟ » گفتند : « عبد الواحد نضرى » گويد : كاغذ خواست و به دست خويش به عبد الواحد نضرى كه در طايف بود نوشت : « سلام بر تو اما بعد ، ترا ولايتدار مدينه كردم ، وقتى اين نامه به تو رسيد برو