محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4032

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىطلبيم و اطمينان مىدهيم كه چيزى كه ناخوشايند وى باشد از ما نبيند . » شاهشان گفت : « من يكى از شمايم و آنچه با شما گفتم برايتان بهتر است » گويد : اما نپذيرفتند و سوى خجنده رفتند ، كار زنگ و كشين و بيار كث و ثابت با مردم اشتيخن برفتند و كس پيش طار ، شاه فرغانه فرستادند و تقاضا كردند كه حفظشان كند و آنها را در شهر خويش جاى دهد . گويد : طار مىخواسته چنان كند ، اما مادرش به دو گفت : « اين شيطانها را وارد شهر خويشتن مكن ، روستايى را براى آنها خالى كن كه آنجا بمانند » گويد : پس شاه كس پيش آنها فرستاد كه روستايى را براى من نام ببريد كه براى شما خالى كنم و چهل روز - و به قولى بيست روز - مهلتم دهيد اگر خواهيد درهء عصام بن عبد الله باهلى را براى شما خالى كنيم . و چنان بود كه قتيبه عصام بن عبد الله را ميان آنها نهاده بود . گويد : درهء عصام را پذيرفتند و كس فرستادند كه آن را براى ما خالى كن . گفت : « خوب ، اما به نزد من پيمان و پناه نداريد تا وقتى كه آنجا رويد ، اگر پيش از آنكه آنجا رويد عربان سوى شما آيند ، از شما دفاع نمىكنم » پس رضايت دادند و دره را براى آنها خالى كرد . گويند : پيش از آنكه سغديان از ولايت خويش برون شوند ابن هبيره كس به نزدشان فرستاد و از آنها خواست كه بمانند و هر كه را خواهند عامل آنها كند ، اما نپذيرفتند و سوى خجنده رفتند . گويد : درهء عصام جزو روستاى اسفره بود ، اسفره در آن هنگام وليعهد بلاذا شاه فرغانه بود و بيلاذا پدر انو جور ( كذا ) شاه آنجا بود . گويد : كار زنگ به آنها گفت : « ميان سه چيز مخيرتان مىكنم كه اگر آن را رها كنيد نابود مىشويد : سعيديكه سوار عرب است و عبد الرحمان بن عبد الله قشيرى را با نخبهء يارانش بر مقدمهء خويش فرستاده ، بر او شبيخون بريد و خونش را بريزيد كه