محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4024

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« . . . ت برهنه بود « و شمشيرت در نيام « نسبت به دشمنان عروسى نهان بودى « و نسبت به ما چون شمشير تيز « چه نيك بودند سغديان وقتى جدا شدند « و شگفتا از تدبير تو كه ترديد آميز بود » گويد : سورة بن حركه از سخن حيان كه گفته بود ، خدا آب رويت را ببرد كينهء وى را به دل گرفته بود به سعيد گفت : « اين برده بزرگترين دشمن عربان و عاملان است خراسان را بر ضد قتيبة بن مسلم بشورانيد بر ضد تو نيز قيام مىكند و خراسان را مىشوراند ، آنگاه در يكى اين قلعه ها حصارى مىشود » سعيد گفت : « اى سوره ، اين سخن را با كسى مگوى . » گويد : سعيد چند روز صبر كرد ، سپس در مجلس خويش شير خواست گفته بود كه طلائى را صلايه كنند و در ظرف حيان بيندازند ، حيان شير را كه به طلا آميخته بود بخورد پس از آن بر نشست ، كسان نيز برنشستند تا باركث برفتند كه چهار فرسنگ بود ، گويى به تعقيب دشمنى بود ، حيان چهار روز ببود و روز چهارم بمرد . گويد : سعيد براى كسان ناخوشايند شده بود و او را ضعيف مىشمردند . گويد : يكى از مردم بنى اسد به نام اسماعيل از خاصان مروان بن محمد بود ، به نزد خذينه از اسماعيل و آن دوستى كه با مروان داشت ياد كردند كه گفت : « اين دو رگه كيست ؟ » و اسماعيل به هجاى او شعرى گفت به اين مضمون : « خذينه پنداشته كه من دو رگه‌ام « اما خذينه شانه و آيينه دارد « با بخورسوزها و سرمه دانها و سازها ، « و بر گونه اش نقطه هاست »