محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4006
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : به خدا لختى نبرد كرديم ، سواران ربيعه عقب نشستند به خدا مردم كوفه چندان ثباتى نياوردند و نبردى نكردند . مفضل با شمشير پيش روى ربيعه رفت و بانگشتان مىزد : « اى گروه ربيعه ، به پيش ، به پيش ، به خدا شما فرارى و زبون نبودهايد ، اين عادت شما نبوده ، نبايد امروز مردم عراق از ناحيهء شما شكست ببينند . اى مردم ربيعه جانم به فدايتان لختى از روز را صبورى كنيد » گويد : پس كسان به دور وى فراهم آمدند و سوى وى باز آمدند ، از كويفه نيز آمدند . گويد : پس فراهم آمدند مىخواستيم به حريفان حمله بريم كه پيش وى آمدند و گفتند : « اينجا چه مىكنى كه مدتهاست يزيد و حبيب و محمد كشته شدهاند و كسان هزيمت شدهاند ؟ » گويد : كسان به همديگر خبر دادند و پراكنده شدند ، مفضل نيز برفت و راه واسط گرفت ، هيچكس از عربان را نديدم كه بيشتر از وى شخصا مراقب كسان باشد و با شمشير خويش نبرد كند و ياران خويش را به خوبى بيارايد . ثابت وابستهء زهير گويد : از نزديك خندق گذشتم ، ديوارى آنجا بود كه كسانى كنار آن بودند و تير داشتند ، اسب من زره داشت و آنها مىگفتند : « اى زره دار كجا مىروى ؟ » گويد : زره اسبم بسيار سنگين بود و همين كه از آنها گذشتم ، پياده شدم و زره را بينداختم كه بار اسبم را سبك كنم . گويد : مردم شام سوى اردوگاه يزيد بن مهلب آمدند ، ابو رؤبه سر مرجيان ، لختى از روز را با آنها نبرد كرد ، تا بيشتر يارانش برفتند . مردم شام در حدود سيصد كس را اسير كردند كه مسلمه آنها را پيش محمد بن عمرو فرستاد كه محبوسشان كرد ، عريان بن هيثمه سالار نگهبانان وى بود ، نامه اى از يزيد بن عبد الملك پيش محمد بن عمرو آمد كه گردن اسيران را بزن و او به عريان بن هيثم گفت : « آنها را بيست