محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4002

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مردم نبرد مىكردند و جنگ آغاز شده بود ، اما چندان سخت نشده بود و چون كسان دود را بديدند و با آنها گفته شد كه پل را سوخته‌اند هزيمت شدند . گويد : به يزيد گفتند : « كسان هزيمت شدند » گفت : « از چه چيز هزيمت شدند ، مگر نبردى شده بود كه از آن هزيمت شوند ؟ » به دو گفتند : « گفته شد كه پل را سوزانيده‌اند و كسى به جاى نماند » گفت : « خدايشان زشت بدار ، براى پشه اى دود كرده‌اند و پرواز كرد . » گويد : آنگاه يزيد حركت كرد و ياران و وابستگان و جمعى از قومش با وى حركت كردند به آنها گفت : « به صورت هزيمتشدگان بزنيد » و چنان كردند و بسيار كس به دور او فراهم آمد كه همانند كوهها بودند . گفت : « رهاشان كنيد كه اميدوارم خدا هرگز من و آنها را به يك جا فراهم نيارد ، رهاشان كنيد ، خدايشان رحمت كند ، گوسفندانند كه گرگ به اطراف آن دويده است . » گويد : يزيد انديشهء فرار نداشت و چنان شده بود كه وقتى در واسط بود پيش از آنكه به عقر برسد يزيد بن حكم عاصى كه مادرش دختر زبرقان سعدى بود پيش وى آمده بود و شعرى براى وى خوانده بود ، به اين مضمون : « ملك بنى مروان به فنا مىرود « اگر اين را ندانسته اى بدان » يزيد گفت : « ندانسته‌ام » يزيد بن حكم بن ابى العاص ثقفى گفت « چون شاه زنده بمان « يا با حرمت جان بده « اگر بميرى و شمشير تو