محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3990
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الملك بن مهلب را همراه ببردند ، حميد به آنها گفت : « شما را به خدا خلاف دستور يزيد كه شما را از پى آن فرستاده كار نكنيد كه يزيد سخن شما را مىپذيرد ، اين و مردم خاندانش پيوسته دشمنان ما بودهاند ، شما را به خدا گفتار وى را نپذيريد » گويد : اما گفتار حميد را نپذيرفتند و او را ببردند و به عبد الرحمن بن سليمان كلبى تسليم كردند . » گويد : و چنان بود كه يزيد بن عبد الملك ، عبد الرحمان بن سليمان را عامل خراسان كرده بود و سوى آنجا فرستاده بود و چون خبر يافته بود كه يزيد بن عبد الملك را خلع كردهاند به دو نوشته بود كه پيكار با مخالفان تو را از عاملى خراسان خوشتر دارم و بدان حاجت ندارم ، مرا جزو كسانى كن كه سوى يزيد بن مهلب ميفرستى و حميد بن عبد الملك را نيز پيش يزيد ابن عبد الملك فرستاد . گويد : عبد الحميد بن عبد الرحمان ، در كوفه به خالد بن يزيد بن مهلب تاخت كه در كوفه بود و نيز به حمال بن زحر جعفى ، و هر دو را گرفت . آنها از جمله كسانى نبودند كه سخنى گويند ، اما آنچه را ميان عبد الحميد و بنى مهلب بوده بود مىدانستند ، آنها را در بند كرد و پيش يزيد بن عبد الملك فرستاد كه همه را به زندان كرد و از زندان برون نيامدند تا در آنجا بمردند . گويد : يزيد بن عبد الملك كسانى از مردم شام را به كوفه فرستاد كه مردم را آرام كنند و از اطاعت آنها ستايش گويند و وعدهء افزايش دهند كه قطامى بن حصين پدر شرقى قطامى شاعر از آن جمله بود . نام شرقى شاعر ، وليد بود . گويد : و چنان بود كه وقتى قطامى از كار يزيد بن مهلب خبر يافته بود شعرى گفته بود : به اين مضمون « كاش چشمانم يزيد را ببيند « كه سپاهى انبوه و نيرومند را راه مىبرد