محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3977
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خيانت را دوست ندارم ، امير ، خويشتن را جاودان مىپندارد ، بسا امير و خليفه كه پيش از اين امير در اين خانه جاى گرفتهاند و از آن برون شدهاند و آثارشان در سخنها مانده ، اگر نيك بوده نيك و اگر بد بوده ابد ، از خداى بترس و سخن ستمگر يا حسود نعمت را مشنو » راوى گويد : و همچنان كار در ميانه بالا مىگرفت تا يكى از مردم بنى فهر در مورد يكى از بنى نجار دعوى پيش عبد الرحمان برد و چنان بود كه ابو بكر در بارهء زمين كه ميان مرد نجارى و فهرى به نصف بود به نفع نجارى قضاوت كرده بود و زمين را به نجارى داده بود . گويد : فهرى كس به نزد نجارى و نيز ابو بكر فرستاد كه به نزد ابن ضحاك احضارشان كرد ، مرد فهرى از ابو بكر بن حزم شكايت كرد و گفت : « مال مرا از دستم درآورد و به ابن نجارى داد » . ابو بكر گفت : « خدايا مرا ببخش ، مگر نديدى كه چند روز دربارهء كار تو و كار رفيقت پرسش كردم و معلومم شد كه بايد زمين را از دست تو بگيرم و ترا پيش كسانى فرستادم كه در اين مورد فتوى دادند : يعنى سعيد بن مسيب و ابو بكر بن عبد الرحمان ، از آنها پرسيده اى ؟ » مرد فهرى گفت : « آرى ، اما گفتهء آنها براى من الزام آور نيست » گويد : ابن ضحاك شكسته شد و گفت : « برخيزيد » كه برخاستند و به مرد فهرى گفت : « اقرار دارى كه از كسى كه به ابو بكر چنين فتوى داده پرسيده اى و باز مىگويى زمين را به من پس بده ، تو احمقى ، برو كه حقى ندارى » گويد : ابو بكر همچنان از ابن ضحاك بيمناك بود و از او پرهيز مىكرد ، تا وقتى كه ابن حيان ، با يزيد سخن كرد كه قصاص وى را از ابو بكر بگيرد كه دو بار او را حد زده است . يزيد گفت : « چنين نمىكنم . مردى است كه خاندان من او را برداشتهاند ،