محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3969

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابى عيينه گفت : « چرا ؟ » گفت : « اين سخن همانند گذشتگان خاندان وى نيست و نمىخواهد روش آنها را داشته باشد » گويد : آنگاه يزيد كسان را به بيعت خواند كه بيعت كردند . گويد : پس از آن عمر به يزيد نوشت : « يكى را بر خراسان گمار و بيا » و او مخلد پسر خويش را گماشت . ميمون بن مهران گويد : عمر بن عبد العزيز به عبد الرحمان بن نعيم نوشت كه عمل و علم نزديك هم است ، عالم به خدا باش و به عمل بكوش ، كسانى بودند كه علم داشتند و عمل نكردند و عملشان مايهء وبالشان شد . » مقاتل بن حيان گويد : عمر بن عبد العزيز به عبد الرحمان نوشت : « اما بعد ، مانند كسى عمل كن كه مىداند خداى عمل گناهكاران را به صلاح نميارد . » طفيل بن مرداس گويد : عمر بن سليمان بن ابى السرى نوشت : « در ولايت خويش كاروانسراها مهيا كن ، مسلمانانى كه بر تو مىگذرند ، يك روز و شب مهمانشان كنيد و اسبانشان را تيمار كنيد ، هر كه بيمار ، باشد دو روز و دو شب مهمانش كنيد اگر توشه اش تمام شده كمكش كنيد كه به ولايت خود تواند رسيد . » گويد : و چون نامهء عمر به دو رسيد مردم سمرقند به سليمان گفتند : « قتيبه با ما نامردى كرد و ستم كرد و ولايت ما را گرفت ، اينك خدا عدالت و انصاف را نمودار كرده ، به ما اجازه ده فرستادگانى از ما سوى امير مؤمنان روند و از مظلمه اى كه بر ما رفته شكايت كنند كه اگر حقى داريم بدهند كه بدين ، نياز داريم . » گويد : سليمان اجازه داد و جمعى از خودشان را فرستادند كه پيش عمر رفتند . عمر دربارهء آنها به سليمان بن ابى السرى نوشت كه مردم سمرقند از ظلمى كه به آنها شده و تعدىاى كه قتيبه نسبت به آنها كرده و از سرزمينشان بيرونشان كرده شكايت پيش من آوردند وقتى اين نامه به تو مىرسد ، قاضى را براى آنها بنشان كه در كارشان