محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3966
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : آنگاه شتران بيامد و او را برداشت كه برفت ، زنش عاتكه عامرى دختر فرات بن معاويه كه از بنى بكاء بود همراه وى بود و در يك طرف محمل جاى داشت ، برفت و چون عبور كرد به عمر بن عبد العزيز نوشت كه به خدا اگر مىدانستم تو زنده مىمانى از زندانم برون نمىشدم اما از يزيد بن عبد الملك بيمناكم . گويد : عمر گفت : « خدايا اگر يزيد براى اين امت بدى مىخواهد شر او را از آنها بردار و نيرنگش را به خودش برگردان » گويد : يزيد بن مهلب برفت تا به حدث الزقاق رسيد كه هذيل بن زفر آنجا بود و مردم قيس نيز با وى بودند . و چون يزيد بر آنها گذشت از پى وى رفتند و چيزى از بنهء وى را با چند نو سال از خادمانش گرفتند . هذيل بن زفر كس از پى آنها فرستاد و پسشان آورد و به آنها گفت : « چه مىخواهيد ؟ به من بگوييد آيا از يزيد بن مهلب يا يكى از قوم وى خونى مطالبه مىكنيد ؟ » گفتند : « نه » گفت : « پس چه مىخواهيد ، وى مردى است كه در اسارت بوده و بر جان خويش بيمناك شده و گريخته . » گويد : به پندار واقدى يزيد بن مهلب پس از مرگ عمر از زندان وى گريخت . در اين سال عمر بن عبد العزيز در گذشت . ابو معشر گويد : عمر بن عبد العزيز پنج روز مانده از رجب سال صد و يكم در گذشت . عمرو بن عثمان گويد : عمر بن عبد العزيز ده روز مانده از رجب سال صد و يكم درگذشت . هشام گويد : عمر بن عبد العزيز به روز جمعه پنج روز مانده از رجب سال صد و يكم در دير سمعا بمرد ، در آن وقت سى و نه سال و چند ماه داشت ، مدت خلافتش