محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3959
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عراق به گرگان رسيد ، جهم او را بگرفت و به بند كرد و گروهى را كه با وى آمده بودند نيز به بند كرد و با پنجاه كس از مردم يمنى برون شد و پيش جراح رفت كه به خراسان بود . گويد ، مردم گرگان عامل خويش را آزاد كردند ، جراح به جهم گفت : « اگر پسر عمويم نبودى اين كار ترا روا نمىدانستم . » جهم به دو گفت : « اگر پسر عمويم نبودى پيش تو نمىآمدم » گويد : جهم با جناق جراح بود كه دو دختر حصين بن حارث را به زنى داشتند ، پسر عموى وى نيز بود كه حكم و جعفى پسران سعد بودند . گويد : جراح به دو گفت : « با پيشواى خويش مخالفت كردهاند و به تمرد پرداخته اى به غزار و شايد ظفر يا بى و كارت پيش خليفه ات اصلاح شود » پس او را سوى ختلان فرستاد كه روان شد و چون نزديك آنها رسيد با سه كس ناشناس به راه افتاد و پسر عموى خويش قاسم بن حبيب را كه داماد وى بود و ام اسود دخترش را به زنى داشت بر سپاه خويش گماشت . گويد : وقتى به نزد فرمانرواى ختلان درآمد خلوت خواست چون خلوت شد نسب خويش را بگفت و فرمانرواى ختلان از تخت به زير آمد و تسليم وى شد ، گويند ختلان وابستگان نعمان بودند . گويد : زحر غنايمى به دست آورد ، جراح به عمر نامه نوشت و دو كس از عرابان را فرستاد با يكى از وابستگان بنى ضبه به نام صالح بن طريق كه مردى ديندار بود و كنيهء ابو الصيدا داشت . بعضىها گفتهاند وابستهء سعيد برادر خالد يا يزيد نحوى بود . گويد : دو مرد عرب سخن كردند و آن ديگرى نشسته بود ، عمر به دو گفت : « مگر تو از جملهء فرستادگان نيستى ؟ » گفت : « چرا »