محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3950
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىخواهى شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانهء نيست و اينكه محمد بنده و فرستادهء اوست . » گويد : پس او را برگردانيدم و بمرد و چون ديدگانش را بستم ، يكم قطيفه سبز رويش كشيدم و در را بستم ، زنش كس فرستاده بود كه چطور است ؟ گفتم : « در خوابست و رويش پوشيده است » فرستاده به دو نگريست كه به قطيفه پوشيده بود و بازگشت و به دو خبر داد و اين را پذيرفت و پنداشت كه او خفته است . رجاء گويد : يكى را كه به دو اعتماد داشتم بر در نشاندم و سفارش كردم كه نرود تا بيايم و هيچكس را پيش خليفه راه ندهد . گويد : پس برفتم و كس پيش كعب بن حامد عبسى فرستادم كه مردم خاندان امير مؤمنان را فراهم كند . در مسجد دابق فراهم آمدند ، گفتمشان : « بيعت كنيد » گفتند : « يك بار بيعت كردهايم ، بار ديگر نيز بيعت كنيم ؟ » گفتم : « اين فرمان امير مؤمنان است به ترتيبى كه دستور داده و با كسى كه در اين مكتوب مهر زده ياد شده بيعت كنيد » و بار دوم يكايك بيعت كردند . رجاء گويد : و چون پس از مرگ سليمان نيز بيعت كردند و ديدم كه كار را محكم كردهام گفتم : « برخيزيد و نزديك يارتان رويد كه او بمرد . » گفتند : « انا لله و انا اليه راجعون » گويد : و من مكتوب را براى آنها خواندم و چون به نام عمر بن عبد العزيز رسيدم هشام بن عبد الملك بانگ برآورد كه : « هرگز با وى بيعت نمىكنيم . » گفتمش : « در اين صورت گردنت را مىزنم برخيز و بيعت كن » و او برخاست و پاهاى خويش را به زمين مىكشيد . رجاء گويد : دو بازوى عمر بن عبد العزيز را گرفتم و بر منبر نشانيدم و او انا لله مىگفت به سبب چيزى كه در آن افتاده بود و هشام انا لله مىگفت به سبب آنچه از