محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3938

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : وقتى مرزبان خبر يافت كه يزيد با اسپهبد صلح كرده و رو سوى گرگان دارد ياران خويش را فراهم آورد و به و جاه رفت و آنجا حصارى شد كه هر كه آنجا بماند نيازمند فراهم آوردن آذوقه و نوشيدنى نباشد . گويد : يزيد بيامد و نزديك و جاه و فرود آمد كه قوم حصارى بودند و اطرافشان جنگل بود و جز يك راه به آنجا شناخته نبود . يزيد هفت ماه آنجا ببود و كارى بر ضد آنها نساخت و جز يك راه بدانجا نمىشناخت ، روزها حصاريان برون مىشدند و با يزيد نبرد مىكردند و به قلعهء خويش باز مىگشتند . گويد : هنگامى كه بر اين حال بودند يكى از عجمان خراسان كه همراه يزيد بود به شكار برون شد ، كسانى از خادمانش نيز با وى بودند . ابو مخنف گويد : يكى از اردوى وى از قوم طى به شكار برون شد و گوزنى را ديد كه در كوه بالا مىرفت و از پى آن برفت . به همراهان خويش گفت : « به جاى خويش باشيد » و در كوه بالا رفت و از پى گوزن بود ، ناگهان نزديك اردوگاه دشمن رسيد و به آهنگ ياران خويش بازگشت ، و از بيم اين كه راه را نتواند يافت قباى خويش را پاره مىكرد و روى درختان گره مىزد كه نشانه باشد ، تا وقتى به ياران خويش رسيد و به اردوگاه بازگشت . گويند : آنكه به شكار رفته بود هياج بن عبد الرحمن ازدى بود از مردم طوس كه دلبستهء ، شكار بود و چون به اردوگاه بازگشت پيش عامر بن اينم و اشجى سالار نگهبانان يزيد رفت كه وى را از ورود مانع شد و او بانگ زد كه اندرزى به نزد من هست . ابو مخنف گويد : هياج برفت و قصه را با دو پسر زحر بن قيس بگفت ، پسران زحر وى را به نزد يزيد بردند كه خبر را با وى بگفت . و يزيد در مقابل ضمانت جهنيه كنيز فرزنددار خويش چيزى را كه معين كرده بود براى وى تعهد كرد . على بن محمد گويد : يزيد : هياج را پيش خواند و گفت : « چه دارى ؟ »