محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3917

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : وقتى ابن اهتم وارد شد ، سليمان به دو گفت : « در جلسه اى جز اين خواهى آمد » و پس از سه روز او را پيش خواند و به دو گفت : « يزيد بن مهلب به من نامه نوشته و از بصيرت تو در كار عراق و خراسان سخن آورده ، و از تو ستايش كرده ، بصيرت تو در اين باره چگونه است ؟ » گفت : « آنجا را از همه كس بهتر مىشناسم كه آنجا تولد يافته‌ام و آنجا بزرگ شده‌ام و از آنجا و ريشه آن اطلاع دارم » گفت : « امير مؤمنان سخت به كسى مانند تو نياز دارد كه دربارهء كار خراسان با تو مشورت كند ، يكى را به من بنماى كه او را ولايتدار خراسان كنم » گفت : « امير مؤمنان بهتر داند كه مىخواهد كى را ولايتدار كند ، اگر يكى از آنها را نام برد ، من راى خويش را دربارهء وى بگويم ، كه آيا شايستهء اين كار هست يا نه ؟ » گويد : « سليمان يكى از مردم قريش را نام برد » . ابن اهتم گفت : « اى امير مؤمنان وى از مردان خراسان نيست . » گفت : « عبد الملك بن مهلب ؟ » گفت : « نه » تا سليمان چند كس را بر شمرد كه آخر آنها وكيع بن اسود بود . ابراهيم گفت : « اى امير مؤمنان ، وكيع مردى دلير و شجاع و جنگاور و كاربر است اما مرد اين كار نيست كه وى هرگز سالار سيصد كس نبوده و كسى را مطيع خويش نديده » گفت : « راست گفتى ، واى تو پس مرد اين كار كيست ؟ » گفت : « يكى را مىشناسم كه نام نبردى » گفت : « كيست ؟ » گفت : « نام وى را نمىگويم مگر امير مؤمنان تعهد كند كه اين را نهان دارد و اگر او خبر يافت مرا از وى حفظ كند » .