محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3907

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : اياس بن عمر و ضربتى به گردن مسلم بن عمرو زد كه زنده ماند . گويد : و چون كسان دور سراپرده را گرفتند طنابهاى آن را بريدند . زهير گويد : جهم بن زحر به سعد گفت : « پياده شو و سرش را ببر » كه زخمهاى بسيار داشت . گفت : « بيم دارم كه سواران بجولان آيند . » گفت : « من پهلوى توام از چه مىترسى ؟ » گويد : سعد پياده شد و بالاى سرا پرده را دريد و سر او را بريد . گويد : وقتى مسلمه ، يزيد بن مهلب را كشت ، سعيد خذينه نوادهء ابى العاص ، ولايتدار خراسان شد و عاملان يزيد را به زندان كرد كه جهم بن زحر جعفى از آن جمله بود وى يكى از مردم باهله عهده دار شكنجه وى بود به دو گفتند : « اين قاتل قتيبه است » و او را با شكنجه كشت . سعيد وى را ملامت كرد كه گفت : « به من گفته بودى كه از او مال بگيرم شكنجه اش كردم و اجلش رسيد . » گويد : روزى كه قتيبه كشته مىشد كنيز خوارزميش روى او افتاد و چون كشته شد برون شد و بعدها يزيد بن مهلب او را گرفت كه مادر خليده بود . ابو اليقظان گويد : وقتى قتيبه كشته شد عمارة بن جنيه رياحى بالاى منبر رفت و سخن كرد و بسيار گفت . وكيع به دو گفت از اين كثافت و ياوه گويى بگذر ، آنگاه وكيع سخن كرد و شعرى خواند به اين مضمون : « هر كه شتر را بگايد « گاينده اى را مىگايد » آنگاه گفت : « قتيبه مىخواست مرا بكشد اما من آدم كشم » و باز شعرى خواند به اين مضمون : « مرا آزمودند و باز آزمودند . « و چون پير شدم و مرا پير كردند